معلوم است که اهل نوشته هاي افسوس دار و حسرت خوار و دل به رحم آر و آخی نهاد و حیف نژاد نيستم.معلوم است و صد البته که تکيه صرف و بی تحلیل و حاوی قضاوت سر پایی به حرمت و شيريني برخي خاطرات شخصي و حسی و نیز کوشش براي عمومي کردن آنها را اتفاق و تلاشی عبث و حتي منجر به خدشه دار کردن آن خاطره شیرین و از آنسو یعنی جانکاه و کمی آزار ساز مي دانم. البته که وقتي یادی براي خود آدم عزيز است، نمي توان چهار چوب و پایه هایش را آن گونه که لمس و تجربه و مشاهده خود آدم به او چشانده و در جایگاه معتبر حسی اش ثبت کرده، ترسیم و بعد به دیگرانی که عاشق هم باشند آن فضا را درک ولمس نکرده اند منتقل کرد٬اما مگر فقط من ورودی صنایع دستی سال هفتاد وشش دانشگاه معظم و الان خاموشمانم که اینها را برای خودم بردارم و آیا ازخوانندگان این یادداشتها چند تن اهل همان دوران و مشتاق باز نمایی آن خاطرات کبیر نیستند؟؟هنوز هم نمی دانم بانی این حرکت دقیقا چه شخصی بود؟ که در اواسط راه دانشجو ییمان پیشنهاد کرد : ۸/۸/۸۸ بچه های آن کلاس جلوی در دانشگاه گرد هم آییم .شاید به لطف گوشه ای از فیلم ضیافت/مسعود کیمیایی٬ این حرکت آغاز شد اما هر چه بود این اواخر با چند دوست جان هماهنگیهایی را برای فقط حضور در آن روز انجام دادیم (چون به پیشواز نرفتن را بیشتر باور دارم) و آخرش هم برخی رفقایی که باید می آمدند به دلایلی نا خواسته نتوانستد بیایند و برخی دیگر آمدند و ساعاتی را در کنار هم به باز گویی همان خاطرات شیرین پرداختیم و من هر چه توانستم به شیوه ای محترم و مدرن خنداندمشان و خود مبسوط و شیرین شادمان شدم و جماعتی دیگر به دلخواه نیامدند که انگار عبث می پنداشتند چنین اجتماعاتی را و آنها که آمدند یا با خانواده هایشان یا مثل من تنها(به مهتاب اصرار نکردم و نوا هم فرمود:ترجیح می دم برم خونه مامانی) و لابد اینجوریست که می گویم: انسانها سه دسته اند:دسته اول٬دسته دوم و از همه مهمتر دسته سوم. قسمتی از خوشوقتی ام در آن بود که کسی وابسته به ادا هایی نظیر:حوصلشونو ندارم٬فقط خدا کنه فلانی نباشه٬خانم فلانی را دیدی چه فیسی داشت ؟و... نبود(یا من نفهمیدم) و شرایط به گونه ای گذشت که کسی فرصت جولان نیافت که از پیش عنوانهای جدید و بی پایه اش تعریفی کند و همه خوشبختیها را در عناوین و فتوحات کمرنگ نو حاصل شده ببیند واصلا" اگر هم بیان می شد برای دیگران مهم هم نبود و هزار البته که من شخصا" علاقمند به اینکه چه کسی در چه جایگاهی است واکنون چقدر اندوخته مالی دارد و اتومبیلش کدام است و فتوحات وجمع آوری غنائمش برای خوشبختی چیست و سخیفتر: مقدار در آمدش چقدر است و بیمه اش را.... ٬نبودم و نیستم.من تشنه دیدار دوستان و یاد آوری خاطرات مشترک فارغ از چی داری و چی نداری٬ بودم و جای هیچ پنهان کاری نیست که در راسشان: حضور و ملاقات لذتبخش و شادی زا با یکی از این همکلاسان عزیز که برایم والا مقام و محترم و محتشم بوده و هست و نگاهی جاوید به او دارم و این اواخر فرصتهایی برای جویا شدن از احوالات هم به دست آمد . در میان جمع آوری امضا و آدرس وشماره تلفنها یک نکته ویژه و مربوط به من(مردی برای تمام فصول/رییس کل جهان) ٬دست نوشته ای بود که به عنوان یک شبیه داستان همان حدود ده سال پیش نوشته و به یکی از دوستان همکلاس و بزرگوارم تقدیم کرده بودم و اینک او با خود آن یادداشت شش صفحه ای را آورده بود که با نگاه همان یک دهه قبل من بهانه های بچه ها را برای نیامدن آورده بودم /پیش بینی کرده بودم و درآن تعارف و ستایشی دیده نمی شد و البته که رفقایی که آمده بودند را روده بر کرد.حسرتی در کار نبود خندیدن بود و خوشبختی.آنچه دیروز بر من یکی گذشت بار دیگر یاد آور این نکته بود که می شود کسی را بسیار دوست بداری بی آنکه کمترین رابطه ای بینتان باشد٬بی آنکه از او چیزی بیاموزی(و اساسا" آیا چیزی برای ارائه داشته یا دارد یا صاحب یک دستگاه فکری معتبر هست یانه؟)بی آنکه حرکتی٬نشانه ای٬یاد آوری شیرین/تلخی٬حاکم بر فضای کمترینی باشد که حضورتان در یک مجمع مشترک پدید می آورد و مهم تر اینکه می توان کسی را دوست داشت بی آنکه شریک زندگی اش باشی!راستش آموخته ام:می توان روح کسی را ستود(دل تو قبله این دل تن تو ارزونی خاک) و باقی را ندید....
بگذریم٬جمعه ای که گذشت همه ما خندیدیم از ته دل ٬
بدون شرحی زین بیش:
لحظه دیدار نزدیک است.
باز من دیوانه ام٬ مستم.
باز می لرزد دلم دستم.
باز گویی در جهان دیگری هستم.
های٬ نخراشی به غفلت گونه ام را٬ تیغ.
های٬ نپریشی صفای زلفکم را٬ دست.
وآبرویم را نریزی دل.
ای نخورده مست.
لحظه دیدار نزدیک است.
۱.عادت ندارم به اینکار و معلوم است که خنک می پندارم ابراز لطف بسیار علنی را و در میان جمع را و متظاهرانه را! و نیازی به جیغ زدن هم ندارم پس آنچه چند روز پیش انجام دادم با آنکه مستقیم در این راستا نبود ولی یک استثنای مربوط به نسبی بودن خلقیات آدمها ست که خطا رفت٬ یعنی اس ام اسی برای مهتاب آماده کردم به مضمونی سلامی وخسته نباشیدی با تکمله "عزیزم"٬و اشتباها" فرستادمش برای استاده ارجمندی و آب شدم وسرخ روی ٬قبل وبعد از وقتی که زنگ زدم به ایشان و عذر خواستم و لب گزیدم که تو را چه به اینکارها وشاید متهم شدم به :چقدر این لوس بازیهای زن وشوهری نفرت انگیز است...
۲.چند روز پیش در گذر از خیابانی٬ مردی با حرارت شدید در باجه تلفنی به آنکه در سوی دیگر خط بود و گویا بر سرش کلاهی بزرگ گذاشته٬ فریاد می زد: تو منو هالو فرض کردی ٬ببین آدم از یه سوراخ دو بار نمی گزه ٬فهمیدی؟ من از یه سوراخ دو بار نمی گزم. یاد حداقل/اکثر وبعد بلافاصله غلط املایی به خیر.
۳. وقتی دو نفر آدم حسابی در باب مهمی گفتگو می کنند و نفر سوم بی جهت و بی دعوت و برای رهایی از تهمت رویایی اش مبنی بر بی سوادی٬نیز در راستای من هم هستم خودش را وارد بحث می کند جای این دیالوگ جاوید خالی نیست<رو به آن نفر سوم>؟:
برای خروج از این جا دو راه بیشتر نداری: فورا" یا مرده.
۴.با افتخار و دور از لوس بازی٬ کماکان پیرو اصل تنبلی وانتخاب نوع کار پس از اطمینان از حضور در محل کارم هستم حتی اگر پیشنهاداتی بشود که نتوان ردشان کرد که ردشان برای من مثل آب خوردن است.گفتم من حتی با متهم شدن به داشتن دنیای کوچک٬هر آنچه دوست داشتم را کسب کرده ام و دستگاه فکری ام چیزی تا تکمیل فاصله ندارد.
۵.متاسفانه نمی شود جور دیگری فهماند که یک مشت نمایش به ظاهر فتوحات٬ نازل است وسطحی و محقر و خنده دار و تاریخ گذشته.از شاگردانم یکی در ابتدای ترمی که در پیش دارند/داریم با بیان همراه با پز توخالی اینکه:من سال دیگه این موقع ایران نیستم٬ حالم را به هم زد.
۶.خدا راشکر که باز این درد کتاب/مطلب نخواندن و فیلم ندیدنم درمان یافت و من باز خوب میخوانم و می بینم.
در ضمن کتاب راهنمای فیلم را که در چهار جلد( یک و دو و دو بخش برای سه و چهار)تهیه شده٬ سرانجام خریدم.امیدوارم زعما فغان برنیاورند که تو اینها رو میخونی؟؟(مشابه آنچه در مورد لغتنامه دهخدا گفته میشود.تصور کنید کسی کتابهای مرجع را ار صفحه اول به ترتیب بخواند!!)و نیز کتاب روکو وبرادرانش را.
۷.این دلبستگی زیادی که به درباره الی دارم مجابم کرد لیست فیلمهای مورد علاقه ام را تغییراتی مختصر دهم و طبیعتا"عنوان تیتر های این یادداشتها را. بدیهی است که چون این لیست از مدتها قبل چیده شده و دو اصل نادیده گرفته شده که اولی تولید و بعد پخش شماری فیلم جدید و مهم و بعد دیدنشان و بعد محبوب شدنشان و بعد افزودنشان به لیست شخصی ام است و دوم نادیده گرفتن شماری از فیلمهای کهنه و مهمی که تا کنون ندیده ام ٬پس چاره ای نمی ماتد جز تغییر بالحاظ آنکه ممکن است زمان پخش یک فیلم با زمان نگارش مطلبم در ذیل آن هم کفو نباشد .و اینکه این بار برای جذابیت لیست را برعکس می نویسم که از پایان تا آغاز را شامل شود/جذاب باشد و هر چه در این وبلاگ است تا دوم تیر ماه هزار و سیصد و نود پایان یابد و از آنجا به بعد اگر مجالی بود حرفهایم جور دیگری/جای دیگری بازگو شود.در لیست فیلمهای ایرانی که قبلا" تا هفتاد و هفت فیلم نگاشته شده بود دو سریال معتبر هم جای می گیرند و شامل مستندها هم می شود و مطالب پیشین دست نخورده با لحاظ تقسیم بندی سابق می ماند واین نام فیلمها تقریبا" ربطی به یادداشت ذیل آن تیتر ندارد و برای افزودگی ناگزیر نامهای جدید٬ هفت عنوان پایانی سال هشتاد و هفت را بی نام قرار می دهم.ترکیب نامهای خارجیها هم به همین شکل واز آغازین مطلب سال جاری با پیش نام یکصدو نود تا یک که برسد به دو تیر و همان داستان هر ماه هفت مطلب و با پرهیز از عنوان بیش از /با ارفاق چهار فیلم از یک کارگردان در شمای کلی برقرار است(معلوم است نمی شود از کارهای بزرگانی مثل برگمن یا وایلدر یا هیچ یا آلن یا کوروساوا یابرتولوچی یا بونوئل یا پولانسکی و...<که برخی مثل برگمن و وایلدر وآلن کار بد/غیر مهم/ضعیف ندارند.دارند؟؟>به راحتی گذشت واساسا" سبک و نوع تمام کارهای اینها که گفتم خود و به شکلی کامل محبوبیت آفرین است اما برای جلوگیری از تکرار٬ ضمن حفظ علاقمندی به شیوه کارهای این کارگردانان٬تنها بخشی کوچک از آثار شان را به نمایندگی از مجموعه کارهای دوست داشتنی آنها٬انتخاب و خواهم آورد).نیز حذف مدل دیگری از فیلمها شامل: کارهای چاپلین یا حضور عالیجنابان لورل و هاردی و نیز لوید و برادران ماکس و انواع کارتونها وهمچنین (در کنار کارهای بزرگان/۷ نفر که نامشان آوردم) حذف ناگزیر:بانی لیک گمشده٬شب به خیر وموفق باشید٬برخورد٬یک جوری باید کوتاه بیای٬فونتامارا٬شک٬پارک پارانویید٬دختری روی پل٬پروانه ای روی شانه٬مردی به جنگل می رود٬نردبان جیکوب٬چهار شب با آنا٬نمایش ترومن٬کوایدن٬عروسی یونانی پر ریخت وپاش من٬چوپان خوب٬فروشگاهی در خیابان اصلی٬غلاف تمام فلزی٬اتخاب سوفی ٬دسته سیسیلیها٬تقریبا" مشهور٬کارامل٬آسمانخراش جهنمی٬ارین برکوویچ٬اتاق پسر٬راه رفتن مرد مرده٬کرایمر علیه کرایمر٬جوخه٬فارغ التحصیل٬بوسه های دزدیده شده٬عروس سیاهپوش٬ژولی و ژیم٬عجیب تر از بهشت٬زمین خورده قانون٬دومینو٬آیینه٬نینوچکا٬خواب روها٬نجات سرباز رایان٬همشهری کین٬بزرگمرد کوچک٬خوره دوربین٬جاده٬ هیروشیما عشق من ٬ملو٬ناگهان بالتازار٬راننده تاکسی٬رنگ پول٬بیل را بکش ولووم یک و دو٬گران تورینو٬پلهای مدیسن کانتی٬شرق بهشت٬افسانه۱۹۰۰ ٬دره من چه سر سبز بود٬به خاطر یک مشت دلار٬به خاطر چند دلار بیشتر٬شب ٬جولیا ٬به همراه مجموعه فیلمهای آرشیوی که دارم و... . فیلمهایی که زمانی از عمرم به لذت و حیرت از تماشایشان گذشت واین یکصدو نود تا به نمایندگی ماند و دوباره اینکه کلی فیلم هم ندیده ام٬ را در دستور این کار دارم.چه کنم چه چاره جویم که این بازیهای خنده دار ولی جدی٬ حیاتبخش است.
(چون باز خودخواهانه و شخصی و برای فقط خودم مهم ٬عهد کرده ام که در هر ماه ٬کم و بیش از هفت مطلب ننویسم ٬ گاهی وقتی هفت مطلب ماهم به پایان رسیده و یادداشت داغی میافرینم! صبر برای رسیدن به ماه دیگر و بعد ثبت نهایی آن ندارم ٬ به ناچار تاریخها را از ماه آتی اختیار میکنم و اساسا" به همین دلیل شخصی ٬مدتی است یادداشتهایم دچار این پریدن شده و در همین راستا و کمی خود پسندانه برخی مواقع از جمله همین فصل هفتم<عدم هماهنگی عنوان فیلم /مطلب با تاریخ یادداشت مشخصا" در باره درباره الی...> به این نتیجه می رسم که این پریدن از تاریخ می تواند حالتی سوررئال/سورئال هم بگیرد و جا برای کیف کردن هم داشته باشد!!!.مدعی ام همه مناسبات و تاریخها را هم در نظر میاورم و با لحاظ اینکه می دانم این چنان درد بنیانکن و دیگر آزاری هم نیست که مستوجبات چیزی شبیه توبه را فراهم آورد٬ می گذرم واگر خدا بخواهد این آخرین یادداشتی است که با تاریخ دستکاری شده رو به جلو/ماه بعد٬می نویسم و خوشحالم بی آنکه قصد آزاری داشته باشم مثل فیلمهایی که مشتاقانی را به فکر فرو می برد و برایشان سوال طرح می کند برای خودم دست کم سرگرمی شیرینی در این دو سه ماهه فراهم آمد ومثل بچه های شیطانی که به پدر ومادر شان قول می دهند از شنبه درس بخوانند عرض می کنم: عذر. و تکرار نمی شود! )
آلرژی خوانندگان این یادداشتها را به ابراز تکراری علاقمندی ام به برخی چیزها مثل عصا٬سونی جات٬فیلم٬رده بندی٬فوتبال٬کاغذجات٬ستار٬تاتنهام٬رم٬تیمهای ملی ایتالیا و آلمان٬نیز مثلا"جمله درخشان مرحوم حاتمی یعنی "در آسمان اینهمه ستاره است یکی می شود ستاره هالی باقی سو سو می زنند" یا " مدرسه هنر مزرعه بلال نیست که هر سال محصول بیشتری داشته باشد" واز این دست و نفرت از برخی چیزهای دیگر نظیر رئال مادرید٬تیمهای ملی فرانسه و برزیل و هلند و مظلوم نمایی و حسرت وجملاتی مثل:هنر نزد ایرانیان است و بس٬عمیقا" درک می کنم ولی ناچارم به تکرار ٬ وقتی اینبار عمیقا" درک نمیکنم که برخی برای معرفی خود پناه می برند به توضیحاتی که برای مخاطب حتی عام٬ اصلا" ارزشی نداشته و ندارد ولی برای گوینده ابزاری برای : من هم هستم است. پیداست که طرف صحبت من دروغگویان/لاف زنان نیستند٬کسانی که در یکی دو اظهار نظر درون خانوادگی و بال و پر گیری متعاقبش خود را مثلا" تنها وارد کننده قطعات مهمترین برند لوازم برقی/الکترونیکی واین روزها کامپیوتر در خاور میانه و یا استاد مسلم همه امور بازرگانی و میلیونها از این دست می دانند وحتی در خلوت این دروغ بارز را خودشان هم آرام آرام باور می کنند. بل طرف صحبتم معصومانی اند که برای نمایش فتوحات بعضا"بی ارزششان به یکی دو عرصه مشهور دستبرد می زنند یعنی در همان اتگشت شمار حرفی که در اطراف ما دیده می شود ومحبوب خاص وعام اند واین چند ساله امکان حضور برخی مبلغ بی بضاعت در آن حرف فراهم شده ٬این اختیار کور به آنها داده می شود که در دسته هایی حتی جداگانه خود را اینگونه که حقیقت ندارد اما کمی واقعی است نمایش دهند٬مثلا" چه بسیارند مردمانی که در یکی دو فیلم نازل هم مختصر حضوری به هر عنوان وعاملی داشته اند وبعد تبدیلش می کنند به یکی دو نقش اول کارگزاران آن فیلم٬خودشان را: تدوین فلان کار را من انجام دادم یا من همونی ام که در همون فیلمی که فلان ابر بازیگر توی اون فیلم بازی میکرد نقشی کوتاه و کلیدی داشتم یا تحلیل خرد وسطحی ای مثل: فلان فیلم برای زمان خودش خوب بود یا استرکچر کار چنان بود یا نازل تر فلانی(فلان چهره) با من خیلی دوست است٬من شماره ایرانسلش را هم دارم!!! یا در گوشه ای از فلان برنامه که فلان ساعت از فلان شبکه پخش میشود من هم هستم (درمیان یکی دو برنامه قابلی که از تی وی ما پخش می شود سه پنج چهره حسابی که نیازی به داد زدن حضورشان نیست٬حضور دارند باقی سو سو میزنند٬آنهایی که لایق نیستند و در صف اول جلوی دوربین هستند هم که نمی شود کاریشان کرد٬هستند وسلیقه مخاطب را با نمایش ضعیفشان نازل و نازلتر می کنند و رو به زوال پیش می برند) حتی به این هم بسنده نمی کنند که: من هر مسئولیتی که دارم را درست انجام می دهم و یا ساده تر:از حضور در یک جمع دوست داشتنی و چهره دار حظ مبسوط می کنم یا برای یافتن کارهای مورد علاقه ام از خیلی چیزها می گذرم٬تا مخاطب عام بخواهد گل از گلش بشکفد که این دیگر چه آدم جدیدی است؟و چه سطحی از حرف نو وجدید را در اختیار دارد و حتما" سوالشان هم از او از اینها فراتر نمی رود که:برنامه ات کجا و کی پخش می شود و حتما" خبر بده و... و فردایش :کدام بود؟؟چرا ساعت پخشش را دقیق نگفتی و این بنده بی مقدار همچنان فریاد آورد و خود را تبلیغ کند.نشد ٬اینجوری دو پاپاسی هم نمی ارزد. با لحاظ شانس و خزعبلات دم دستی نظیر لیاقت و عرضه صرف هم نمی شود فتوحات را زیر چتر قابل بودن آورد.یا باید رها باشی یا اول٬دوم شدن فرقی با آخر شدن ندارد .پریشانگویی بود می دانم و از قلم افتادگی مقداری از قلب مطلب را.
اولی:شما چهرتون/چهره تان خیلی آشناست؟
دومی:خواهش می کنم٬نه .شاید.... من گاهی صدام/صدایم از تی وی پخش میشود...
اولی:<بلافاصله>آها٬میگم کجا دیدمتون...
(عین حقیقت)
۱.نوا اینگونه شیرها را می شناسد ودر حضورمان در سوتر مارکت یا پس از خریداری ٬دم یخچال طلب می کند:
شیر معمولی(شیر پاستوریزه گاو که در پاکتهای کوچکی نظیر شیرهای طعم دار مشابه فراهم میاید)٬شیر گاو(شیر پاستوریزه گاو که در پاکتهای/بطریهای بزرگی نظیر شیرهای طعم دار مشابه فراهم میاید)٬شیر موز٬٬شیر طالبی٬شیر عسل٬شیر قهوه٬شیر بنفش(نمی دانم از کجا آورده اش)٬شیر توت فننگی(فرنگی)٬شیر کاکائو و اینکه چرا سوتر مارکتها ٬شیر نارنگی ندارند(نارنگی به جای نارگیل).... و شاهکار اینکه برخی اوقات مثل اینکه ترجیح می دهد شیر گاو را داغ میل کند٬میگوید(با دادن پاکت آبمیوه به من):میشه آب میوه را برام داغش/گرمش کنی٬من بخورم؟؟؟...
۲.کماکان به پیروز شدن/فائق آمدن/برنده شدن می گوید: پرنده شدن=من پرنده شدم واینکه به بانوی کرملین گفت: شما خاله پیرزنید(قلش بده٬ گلش بده)؟؟ ودر ادامه اینکه اصطلاح کت کلاه و انتخاب رنگ قرمز برای نوا وچرا سبز برای مهیار٬مگر... هم از سوی نوا جالب توجه است٬مثل آن که نوا در میان مکالمات دو بزرگ کرملین گفته: شما اینگیزی/انگلیسی صحبت می کنید؟؟؟کرملینیان انگلیسی صحبت کنند!!
۳.بولک و لولک و پر رنگتر سیمپسونها و خرسهای خانواده برنستین وماجراهای تیگر رفقای جدیدش اند(قدیمی ترین رفقایش عوامل مجیک اینگلیش بودند!) واجرای موزیک پلنگ صورتی به بیان خودش و بعد که آهنگ پت ومت را هم اجرا می کند در اواسطش دوباره به عادت٬ سراغ موسیقی متن پلنگ صورتی می رود وخود می داند خطا کرده!
۴.اووندووری٬اووندووری(به جای تشریح ماجرایی وجانشین کلمه: اینجوری)و نیز به تازگی نوعی پرخاشگری و اخم و نازی فراگرفته که خوشگل نیست اصلا" ولی مثل خودم در پی آشتی فوری بر میاید با : دوستیم؟؟
۵.مایکل در پدر خوانده ۳(ضعیفترین در میان سه قسمت پدر خوانده ها به گمان/سلیقه من) به وینسنت میگوید:هیچوقت اجازه نده کسی بفهمه به چی فکر می کنی ....
۶.در میان ترانه هایی که برای نوا و قبل از یکسالگی اش زمزمه می کردم این ترانه را هر وقت دوباره میخوانم می گوید: این همونیه که کوچولو بودم برام می خوندی؟؟؟
:هرگز نمی شد باورم این برف پیری بر سرم سنگین نشیند چنین.....(اشتباه نشود ٬ من اجرای ستارش را شنیدم ودیدم وعاشقش شدم وبرای نوا آن موقع خواندم٬ نه خواننده ای دگر).گریه های آتشین و خانمان براندازش و همه تلاشهایمان برای ساکت کردنش در شش ماه نخست تولد یادش به خیر
واینکه جشن تولدش علیرغم میل باطنی ام برای اولین بار بیست وسه مهر برگزار شد و چون همیشه هلاک باز کردن کادوهایش بود و فقط ابتدای باز کردن/دریدن کاغذهای کادو را منظورم است و بعد گفتن: این از طرف کیه؟ و هنوز پاسخ نگرفته و ندانسته درونش چیست بلافاصله به سراغ کاغذ بعدی می رود و من از جمله نفرت انگیز ترین کارها را برای جماعت مردان نشستن کنار فرزند و باز کردن کادو و بعد مظلومانه و محقر٬ تشکر از هدیه آورندگان می دانم و باز اینکه برخلاف پدرش که اتومبیل دوست نیست٬او بیشتر مارکهای ماشین را می شناسد و در کنار اینکه همه انواع تاکسیهای سواری سبز رنگ را نیز مثل خود ون ٬ون می خواند٬ وقتی می پرسی از چه ماشینی ( بین اینهمه مارک بعضا" عددی)خوشت میاید؟می گوید: ماشین عروس.
۷.اضافات فیلمها٬درگروه یک:
یک نسخه شامل :کلکسیونر(ویلیام وایلر)سابرینا(بیلی وایلدر) اسب کهر رابنگر(فردزینمان) و حماسه یک سرباز(گرگوری چوخرای) و دو فیلم تکراری داشتن ونداشتن و زنگها برای که به صدا در میایند و
لنی(باب فاسی) و رودخانه مرموز(کلینت ایستوود) و دیگر پاپیون(فرانکلین جی شافنر) که جانشین نسخه سی دی اش شد و در گروه دیگر٬ اون شب که بارون اومد(کامران شیردل) که متاسفانه این آخری ایراداتی دارد مربوط به رایتش.
دوستی که من خیلی ارادت دارم به او می گفت از بستگانشان یکی که همه جور کلاس پیشا دانشگاهی برایش فراهم شده وانواع کلاس کنکورها را هم درنوردیده و ریز و درشت رسیدگیهای ممکن به او شده و بعد رتبه قابلی هم کسب کرده= خودش هم پسر خوبی است!! ٬با اینکه می توانسته رشته های درجه یک را در دانشگاههای درجه یک برگزیند ٬ترجیح داده در دانشگاهی درجه پایینتر٬اما همان رشته مرغوب/درجه یک را انتخاب و بگذراند که به دلیل علایق دوگانه فرزند والدینی/والدین فرزندی٬ این دانشگاه در نزدیکی منزلشان باشد.حال که نتایج حاصل شده و او در آن دانشگاه نزدیک محل سکونتش قبول شده٬ در یافته اند همه کلاسهایشان را در نقطه دور افتاده ای خارج از شهر برگزار می کنند و کارهای اداری را فقط در آن محل نزدیک خانه شان .
اینگونه است که همه برداشتهای حتی منطقی واستدلالی می تواند دستخوش بازیهایی شود که از آن بی خبریم٬یا در گوشه هایی را که دقیق نشده ایم نکته مهمی باشد یا دقیق شده ایم و انتظار یک واقعه پیش بینی نشده را نداریم و روی می دهد!! و دانستن نکته مهم دیگر اینکه: ما داریم در ایران زندگی می کنیم.خوب حال٬چه رسد به حرف زدنهای معمول و روی هوا.
دوباره اشاره کنم که معلوم است من نه سابقه زندگی در اقصا نقاط جهان را دارم٬ نه با مطالعه در احوال یکی دو کشور شیک اظهار نظری چون :در هیچ جای دنیا فلان کارها میشود/نمیشود بر زبانم جاری می شود و برخلاف کسانی که با یکی دو بار فرو افتادن در خاک دیگر٬ آب از لب ولوچه شان آویزان می شود ٬مبهوت بیاناتی در خصوص موال و چراغ راهنماییها ومهمتر "چه ها دارند و ما نداریم" شدن خارج رفته ها هم نمی شوم والبته دقیقا" به همان میزان از شعارهایی نظیر هنر نزد ایرانیان است و بس ٬بیزارم و نمی دانم سخن گفتن از مجموعه ای از افتخارات اینک خفته در تابوت پست خاک آنهم از سوی کسانی که زحمت انداختن کاغذ/پوست٬ به علاوه چوب بستنی خورده شده شان را در زباله دانی نمی کشند٬ چه مفهومی دارد؟؟.اینک اینگونه می فهمم که در هر دو سو یک نوع دیگر از بلاهت متبلور است که ارتباطی تنگاتنگ با حرف بزنیم برای نمردن دارد.همه جور/همه وقت حرف زدن پدیده ای که دوستان از یک جایی به بعد آن را مظهر وجود می پندارند و بعید است در راستای تقویت همین هم دست به کتاب/جریده معتبری ببرند و افتخار شاگردی بزرگان/تلمذ را به جان بخرند و همانطور که بارها نالیده ام که چرا باید برخی آدمهای متوسط و پایینتر در مسائلی بعضا" جدی وجدی تر مثل سیاست٬ سینما و ورزش و پزشکی ٬بی دلیل و فقط در راستای آنکه نپندارند طرف نادان است ابراز وجود کنند و برای کمی داناترها٬ چه شده است اقتدا به جمله گهر بار: سرمایه های هر دل حرفهاییست که برای نگفتن دارد ٬ اضافه می کنم دامنه اطلاعات و دانش ما مگر چقدر است که به راحتی خود را موظف و شایسته می دانیم که از کشورهای حول کشورمان بیخودی ایرادهای دستوری بگیریم؟و با یکی دو مثال سطحی ٬همه اجناس مثلا"چینی را تقبیح کنیم و یا با گفتاری نظیر کرایه خانه ای بزرگتر مساوی نیم میلیون تومان را چرا می دهید؟ وچرا بیشتر نگشتید را بر چه مبنای قابل قبولی بر سر مستاجران فرود آوریم و میلیونها از این دست٬ و یا لابد دیده و شنیده اید برخی را که از کلماتی نظیر اصلا"/به هیچ وجه با پیشوند" من"خیلی استفاده می کنند( من اصلا"....) وبعد موقع عمل دوباره می بینید ومی شنوید که آن اصلا" خیلی هم اصلا" نیست یا جمله دردناک:اتفاقا" من هم اینجوری ام... وبعد ایضا"....
حرف زدن اگر بی ادعا و دور از ادا باشد و برپایه نشخوار آدمیزاد٬ بدنیست.تازه من مهمترین هنرم چیزی شبیه وراجی است که مدعی ام عمیق هم هست.اما معتبر و غیر معتبر ترینش اگر شکل تقلیدی و رونویسی شده و سطحی و بی پایه بیابد می شود درد٬تازه عرض کردم که بسیاری از برنامه ریزیهای منطقی/حسابی راه به دیگر سوی دارد! چه رسد به اینها.گفتن در خصوص آدمهایی که بیخودی حرف می زنند وحرف بیخودی می زنند پایانی ندارد٬می ماند مردمانی که آفریده شده اند که نشنوند وبهتر است بگویم گوش نکنند(گوش کردن به نصیحت و پند واندرز ودلسوزانه!!! را مرادم نیست)
اجازه بدهید این نکته را که خیلی وقت پیش در این یادداشتها آوردم تکرار کنم که: همه اش همین چیزهاست دیگر٬هم خیلی مهم٬هم خیلی پیش پا افتاده.هم در حد بی خواب کردن آدم٬دل آشوب کن وهم در حد یک پوز خند ناشی از بی اعتنایی٬قابل چشم پوشی.زندگی همین است دیگر.زیاد که جدی بگیری٬آسایش خودت وهمنشینان اصلی وفرعی ات راسلب می کنی وتا بخواهی اندکی خونسرد باشی ومته به خشخاش نگذاری٬هر نگاه وهر رفتار وهر واکنش همان همنشینان اصلی وحتی فرعی برایت رنج آور٬سو ءاستفاده گرانه وتمسخر آمیز جلوه می کند .تازه برای ما که همه جا نمی توانیم یک جور باشیم. میتوانیم؟
اساسا" شعف واشتیاق دانشجویانی که یا فاصله زمان دیپلم گرفتن با ورودشان به دانشگاه زیاد نیست و یا همینطوری/قلبا" حس مسئولیت و بانی امر خیر شدنشان درجه و شور بالایی دارد٬ در ترمهای نخست حضور دانشجویی٬ چنان فوران زا و بنیان کن است که نجواهایی هم نظیر "خبری نیست" در گوششان نمی رود و به نظر می رسد همین است که قبل از فرو رفتن در راههای بدون بازگشتی نظیر مخدرات و شیکترش :علاقه مندیهای منتهی به وصال یا خدای نکرده/زبانم لال٬عدم وصال به محبوب/معشوق٬خود را موظف به نجات آن رشته ای که بر حسب علاقه پیشا قبولی یا با شرمندگی حضرات٬ پسا قبولی با هر دلیل آفرینی ممکن پدید آمده٬از ورطه فراموشی می کنند .اینها که گفتم و ادامه می دهم بیشتر و با اجازه اساتید مخصوص دانشجویان رشته هنر است یا من در آنها دیده ام که آن روزهای اول از عدم رسیدگی مسئولان و حتی خود دیدن چهره معصوم و رنجور وخیر ندیده و فرتوت و بلا نسبت محتضر بزرگان فنی که گذر روزگار به کنج عزلت انداخته اتشان می نالند و غمینند و آهسته آهسته٬ دریافت می شود٬ بیشتر از اینکه عدم توجه بزرگان و یا آن چهره/نمای زحمت کشان این عرصه خسته وآزرده شان کند٬ به گمانم آن خواسته اولیه بی بنیاد بوده که در برابر آن حکایتهای مشتاقی که بعدا" پیش می آید رخ می بازند و همه اشتیاق اولیه بر باد می رود و هیچیک به خود زحمت نمی دهند که بگویند:خودمان هم راه دیگری رفتیم و اشتباه کردیم(این عادت بد توپ را در زمین دیگری انداختن) و زمین و زمان و دیگران را مانع حرکت آن شعف نخستین معرفی می کنند .در باریکه ای که رشته های هنری دارند و من با کمال صراحت و تعصب و با داشتن تحلیل جامع٬ معتقدم انگشت شمارند (هنرمندان و رشته های هنری ٬هر دو)و فهرست کثیری که بسیاری ردیف می کنند و خود و اطرافیان با ارفاق و با تساهل و تسامح می شود گفت ماهرشان را هنرمند می خوانند و برایشان مهم نیست که آن تمجید در رانندگی وآشپزی و پیچ بستن باشد یا خلق یک شاهکار(که پیشتر هم از اعتقادم به آفرینش/خلق در این مقال سخن رانده ام)٬ در شمار رشته های هنری لحاظ نمی شوند یا دست کم من چنین می دانم که تا از عناصری مثل خلق در یک اثر چیزی دیده نشود سخن گفتن و از اهمیت هنری بودنش حرف زدن به شوخی شبیه تر است و اگر چیزی به عنوان کمک به نجات و رهایی از انزوا برایشان خواب دیده می شود به این راحتیها و با شور اولیه صرف٬ نمی توان به ادامه راه اندیشید.حتی از کسانی که به گفته حضرات زحمت می کشند و من بالاخره مفهوم این زحمت کشیدن را درک نکردم هم چنین متحیرالعقولاتی بر نمی آید ولی شور است دیگر مربوط به ترو تازه شدن/ جوانی یا از این دست٬ اما شوق و ایده اولیه اش دست کم صادقانه است.
نوای دلبندم تولدت مبارک. یگانه آرزویم برایت داشتن دستگاه فکری معتبر و آشنایی با یکی دو روح بزرگ است.
۱.سایر اصطلاحات نوا که اینجا میاورمش:اوتادم(افتادم)٬نقشهامو بنویسم(مشقهامو بنویسم)٬گرگورت(قره قوروت)و ام دی ام(ام وی ام) واینکه اصطلاحی داریم من و او که اگر چیزی طلب می کند میگویمش: اول ٬بغل سفت(داد وستدی شدیم!!)
۲.وقتی تقریبا" هر شب پس از حضورم در منزل به سوی به قول خودش سوتر مارکت محله می رویم و او مجموعه های دوست داشتنی انواع شیر ها را برای خرید ردیف و بهتر بگویم پیشنهاد می کند و شماری از سایر خوردنیهای مجاز را نیز ٬در جهت راهنمایی و نوعی پیچاندگی اش دنبال راهی هستم٬ فقط خنده ام می گیرد.
۳.نوا:ابرها اومدند/صبح شده. نارنجی برای او در مدرسه موشها!!عنوان پیشنهادی جالب توجهی بود از خالخال(عنوانی که او به مامان آریا همینطوری٬ بعد از یکسالگی تقدیم کرد و من هم برای آریا وبعد آوا شده ام دد<با دو فتحه>).
۴.من و شروین در باره لیگ ایتالیا صحبت می کنیم٬شروین:الان کی بالای جدوله؟ من:سامپ/سامپدوریا.
نوا:سام(پ) آتشنشان؟؟؟
۵.من:نوا وقتی پیش من هستی از هیچ چیز نترس.نوا:باشه...تو از ماشین می ترسی؟؟
و در حاشیه اینکه:از ۹۷ رسیدم به ۹/۷ و۷/۹ که پیشتر مناسبتهایش را آورده ام واز ۸۲۸ آغاز پای باز شدن در منزل جانان را باز آفریدم.من آدم همین بازیهای جدی ام و از این دست.
۶. ضمن کمک نمی خواهید/نمی خواین فراوان به الهام یکی از آن نیوشاهای جان داستانهایم و میزبان آن شبی که با رفقا گپ وگفتی مهیا بود در اشاره ای به یکی از غذاها٬ از او پرسید:این کشک بادوم زمینیه؟؟؟(کشک بادمجان +کره بادوم زمینی.!!)
۷."لامتین" و "دامدار" دوستان جدید نوا هستند با نامهای اصلی:رامتین و بامداد!! در کنار رفقایی که تا کنون شاید نامشان را نیاورده ام و قاطبه شان با "آ" نامشان آغاز می شود:آریا ٬آوا٬آرینا٬آیلا٬آوای دیگر ٬آوین٬آرش٬آتیلا٬آرتا٬ نیز: امین٬مهیار٬کیان٬علیرضاو از این دست.
آنانکه از نزدیک مرا می شناسند می دانند که از جمله ادعاهایم توانایی و انجام دایره ای مشخص از مجموعه دوایر مسخره بازی در نوع وکیفیتی طراز اول و برجسته است.خودشیفتگی ام را در این مقال همین الان خودم اعتراف می کنم پس جسارتا" نیازی به پند و بدتر:چه غلطها ندارم٬ اینجا دست کم . دلایل ادعایم هم نحیف نیستند و ایمان به آنچه میآورم اینجا ٬چنان است که جایی برای دست و پا زدن در راستای مرا باور کنید وجود ندارد و اساسا"منطبق با قوانین ومقررات غیر صبح جمعه با شمایی و به پندارم حسابی است یعنی همان زمانهایی را که دوستان برای امور مهمی مثل درس ٬کاسبی واین اواخر اندوختن/حسابگری٬ گذاشته اند٬ من در رفتار وحرکات مردم وبیشتر : نزدیکانم غور کرده ام و با توجه به عدم علاقه به سایر موجودات زنده(گیاه و حیوان)برآنها متمرکزشده ام و آنها که قبولشان دارم وندارم قبولم دارند .لابد به همین خاطر پذیرایی از این جنس کار برایم سخت است و همانطور که در دیگر موارد غیر محبوبم کلمه ای حرف نمی زنم ٬در محبوبها یا کاملا" مسلطم یامنابع وگنجهایی استاندارد در اختیار دارم که استنادم بر آنهاست .پس با نگاه ابر حرفه ای نمی توانم چنین رفتاری موسوم به ادا را از دوستان نظاره و نیز با اجازه برخی رفقا٬ تحمل کنم.این اواخر نوع دیگری از تواضع که مناسبت مستقیمی با ادا در آوردن دارد مد شده و مثل اداهای پشت گردن زنی وغیر معتبر و تقلید صدایی نازل٬فرمول دیگری از مظلوم نمایی نثارت می کند و در کنار آنها که در برخی زمینه های غیر فرهنگی/ژست آور تواناییهای زیادی دارند و متاسفانه دلشان می خواهد در مواردی دیگر از آن تخصص (بیشتر فنی شان) که اصلا" مجاز به حضور و وجود نیستند و به جهت بی دانشی مطلق وجلد کتاب خوانی/بینی هرگونه اظهار نظری از آنها روده بر سازی دارد و بس !همه گروه پر شماری از ادا در آورندگان را تشکیل می دهند که تصادفا" نسبت به این پدیده مهم ناتوانند و از روی دست دیگران نویس و بدون خلاقیت وکمترین زمان گذاری ٬ شخصیت خود را به مذبوحانه ترین اشکال پایین میاورند وبرگشت ناپذیر هم هستند به دلیل آنکه مورد توجه سه پنج موجود مثل خودشان و پایینتر واقع شده اند.پس کاری از ما بر نمی آید جز حذفشان از دایره اعتباریها و چون نمی خواهند و نمی پذیرند که :فقط در چند عنوان سرمایه گذاری کنند(باز با اشاره تکراری:غیر مادی)٬می شوند : غیر مهم.همین.وقتی چیزی را بلدید بلدید دیگر ٬این لوس بازیهای موسوم به تواضع چه معنایی دارد؟؟جز در دام ادا افتادن به سیاق سایر ادا در آوران نا معتبر؟؟
اتفاقا" کارهای از دید شمار کثیری از حضرات حسابگر ٬ بیهوده ای٬ نظیر رده بندی فصلی و بهانه ای محبوبهایم برای من کاملا و اساسا" و البته عمیقا"جدی و وقت گذار و قابل تحلیل وقدمت دار ونشانه نوع جهان بینی شخصی وغیر قابل نفوذم است که از ریزترین مدلهای محبوبهایم را در برمی گیرد واجازه هرگونه ورود به سرزمین به ظاهر پهناور واشتها برانگیز و اعتبارسازی را که نه علاقه ای دارم نه تخصصی در آن را نمی دهدم که اینسو که می ستایمش رتبه بندی شده و خودخواهانه هم هست و با نهایت سلیقه واطمینان وانصاف و پرهیز از هرگونه "نخندند دیگران" و"به چه درد میخورد؟"چیده شده وآنسو احتمالا" تحقیقی و باز حسابگرانه و "به جاش چی نصیب من می شود؟" است٬ واین حضور واشارت به دوست داشتنیها مرا شادان وشادمان میکند وکیست که چنین موضوعات وجد آور والبته جدی واهمیت دار و معتبر وکمی خودپسندانه تر:نشاط آوری در این روزهای بی حوصلگی را طلب نکند؟؟
در این یادداشتها نه پیوسته اما اشاراتی تاریخی به مورد علاقه هایم داشته ام ولی یکی از علایق شخصی و فزاینده روح و جانم که به مانند ظروف آب معدنی موسوم به آکوا به آن در میان نوشته هایم اینجا کمتر پرداخته ام ٬عصا است.
صرف نظر از نشانه ای که ما را به سوی محبوب دیگرم استاد شریف زاده پیش می برد خود عصا و تزیینی که به هیات سینمایی نژاد و دلبرانه وآسمانی وهمه اینها زیر مجموعه: رویایی ام که سنی از او گذشته است٬ارزانی می دارد جذاب و نیکوست.
اجازه بدهید در این روح بخشی و ابتهاج شخصی شریکتان کنم وحس ولذتی را که کج کردن گوشه لب به سیاق بزرگ محبوبان عالم مارلون براندوی جان ونمای شخصی تر واختصاصی تر این موضوع استاد پل نیومن با آن صورت درجه یکش که به قول دوستی فتوحاتش راگذاشته ای وچسبیده ای به کنج لبش!!؟ابتدایش است و بعد که دیدگانت را به سمت پایین تیلت می کنی به غیر موجودی چوبی ومستقیم وحرف مرد یکی و بی تعارف می گویم:ابهت آوری می رسی که کمک کردن برای راه رفتن آخرین کاریست که برایت انجام می دهد وبیشتر حس جاودانه ای از لبخندی را که با همان کنج لبی که اشارتی کردم به رفقایی که دارند زور می زنند خودشان را منورالفکر بنمایانند تحویل ده است بیافرینم واینگونه مواقع من ملکوتی ام انگار!!!
حالا غرق شده اید در آن ذکر وحال می چرخید وچنین می بینید:خیلی خنده دارید٬دلقکید٬مسخره اید٬ اینها را برای همیشه وبالینی بدانید وآگاه باشید ولی هر جا هم که برای نخستین باررفتید فی الفور شروع نکنید دلقک بازی را. اینجاست آن نکته مهم که تا برای جماعت اتفاقا" انبوه ویک دستی که با فواصلی کم وبیش در جوانبمانند وهرکدام از نگاه دیگری مجموعه خصوصیات یک احمق را داریم گوشه هایی از اين همه قصه ها و نقل قولها و حکايات و ديالوگها وفیلمها و خواندنیها و وقايع و مشاهدات اطراف و یادها را پس از استخراج ٬ بازگو مي کنیم نثارمان چیزهایی نظیر همینها می شود ویا فرمایش کوته اندازه دیگری نظیر: خودساز است این ماجراها وغافل از اینکه همه این مشاهدات ممکن است برای آنها هم اتفاق افتد اما دقت وحوصله درنوردیدن را نثار این پدیده ها نمیکنند وخداوند عنصر خلق را تقدیمشان نکرده ٬همین وچاره ای هم نیست و مهم همان دستگاه فکری دست نیافتنی و نابمان و اندیشه به دوست داشتنیهایمان است و دیگر هیچ.
کجا رفتم....؟
تو از من دور ومن دلتنگ تو آبادی ومن ویرون
همیشه قصه این بوده یکی خندون یکی گریون
۱.این پتو متوها رو جمع کنم؟؟
نوا:مگه پت ومت اینجان؟؟
این روزها دلبرانش پت و مت اند با نگاهی به تام ودری(بر وزن جری).نیز فستیوالی از بازیهای مشترک آشپزخانه ای٬مطب/بیمارستانی٬همان آقای نون پاش٬بدو بدو/دنبال دنبال(با همه افتادنهای جانکاهش)و قایم موشد(بر وزن موشک/باشک)و... که برگزارشان می کند با حضور ترجیحا" هم پدر وهم مادر.
۲.در ارادتم به ستار و مربوط به فقط یک فصل نبودن این اشتیاق همین بس که بر فراز کارت عروسی مان پنج پاییز پیش برای امروز وامشب نوشتم :یا ستار.
۳.دومین فیلمی را که با نوا رفتیم بی پولی/حمید نعمت ا... بود٬آخرین روز تابستان٬و همان سینمایی که در باره الی ...این فیلم جادویی و جاودانه این سالهای اخیرم را.من البته یکبار و در فاصله درباره الی... وبی پولی٬ با همراهی دوستم فرشاد٬خاک آشنا(با سکون ک)/بهمن فرمان آرا را هم از نظر گذراندم.
۴.در فهرستهایم از آنچه آرشیو کرده ام معلوم است که یک سری اسامی افزوده می شوند مثل کتابهای جدید٬ترانه های ستار که در لیست اولیه نیست وتازه شنیده ام یا تازه تلاوت شده٬فیلمهای نو خریداری شده و از این دست.پس خریدها وافزودنیهایم:
در گروه اول فیلمها:نجات سرباز رایان(استیون اسپیلبرگ) وهمه چیز در باره مادرم(پدرو آلمودوار)و یکی از محبوبهای نازنینم: داستان توکیو(یاسوجیرو ازو)
بعد:قصه های کیش(ناصر تقوایی/ابوالفضل جلیلی/محسن مخملباف)لیلا(داریوش مهرجویی)و تقاطع(ابوالحسن داوودی)که این یکی جایگزین سی دی اش شد و
در گروه دوم :خانه ای روی آب(بهمن فرمان آرا)طبل بزرگ زیر پای چپ(کاظم معصومی)گیلانه وزیر پوست شهر(رخشان بنی اعتماد/هر دو) وپرده آخر(واروژ کریم مسیحی) مهمان مامان(داریوش مهرجویی) وناصرالدین شاه آکتور سینما(محسن مخملباف) و
در فرمت شبیه تسخیر ناپذیران:رگبار و غریبه ومه(بهرام بیضایی/هر دو) یک بوس کوچولو(بهمن فرمان آرا)و دو مستند مربوط به فروغ وخانه سیاه است و دیگر در باره داش آکل و
دیگر:ترانه وقتی میای /ستار افزوده می شود. راه دیگری برای افزودنشان به لیست اولیه ندارم.مثلا"شماری از کتابهای تازه خریده شده ام لابه لای نوشته های پس از لیست اولیه خفته اند و بازیابی خواهند برای اجتماع زیر یک سقف و این قصه های کیش را ندیده بودم پیشتر .
۵.یکی از پدیده هایی که من ابدا"علاقه ای به آن ندارم و وسوسه هایی نظیر این ام وی ام سپیدروی ومنزه وکم جاگیر و <اشاره خودپسندانه ام :متفاوت با نمونه های دیگر به قدر هم نیاز وهم دارایی> که قرار است در پی خوش قولی شرکت محترم مدیران٬امروز تقدیم شریک محبوب زندگی ام شود به وجدم نمیاورد رانندگی است.یک بار هم گفته ام مدل میازار موری که دانه کش است نحوه جذاب رانندگی دیگران است برایم٬آنهم اگر و تنها اگر اجبار رفتن باشد وراه دیگری ناموجود و منهای جهل طویلی که معترفم به این پدیده دارم و نیزغرغرهای مبسوطی که نثار رانندگان هم مسیر می کنم که برای آشنایان روتر است واعصاب به هم ریز٬سوای اعتماد تبصره داری (تبصره ای نظیر باز بودن همواره دیدگانم در مسیرهای طولانی که مدتی است با پیشرفتهای دانش بشری خبری نیست از آنها موجبات سالم بودن تمام مسیر را فراهم می کند!!)که به رانندگان اختصاصی این مسیرها ومسیرهای خطی درون شهری دارم٬ و نمی فهمم یکم اینکه: چرا همه باید برانند؟ وبعد چرا همه(در رانندگی) باید آن راننده دیگر موجود در مسیر را نادان و گاریچی بنامند؟=تعداد کمی راشایسته این مهم می دانم ومثل این تز را در همه زمینه ها دارم که معتمدانم حرفه ای و البته انگشت شمار و پایین تر است تعدادشان در هر زمینه ای و لا غیر وبعدکه فلان کار را می سپاری بدانها خیالت راحت است٬ کلا" این گونه گی ام به شدت آزار دهنده است ولی نسخه هم نمی پیچم.نیستم اصلا"٬ببخشیدم و congratulation.
۶.قبول دارید این فرمایش منسوب به مولانا را؟:در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد وآن آگاهی است ویک گناه و آن جهل است. بی انصافی نکنید٬کرامتی عظیم از صاحب این شعر تمیز و میلیونها از این دست فضایل:
بیا ساقی می ما را بگردان......
۷.خودم:خلاقیت همه ی هنر است و: هنر یعنی حذف اضافه ها.نترسید از حذف اضافات.نترسیم .یک بار هم گفته ام حالا که تمایز مهم وغیر مهم را خداوند ارزانی ام داشته٬دیدار و بعدگذر از بسیاری از پدیده ها صعب نیست٬خاصه افرادی که مشابهشان را در نماهایی بسیار دور و بی ربط اما به شدت شبیه هم دیده ای! وجالبتر که همه شان تیپ خاصی اند ونه شخصیت خاص و همان احمق خوانی دو سویه بین ما برقرار است.
مدتی بود در گیر چنین سوالی نشده بودم یا دست کم اهمیتی پر قدر نداشت چنین پرسش و تکانی هولناک که بدانم و ذهنم را درگیر تفاوت عشق با رابطه عاطفی کنم.خواهش می کنم همین ابتدا گارد لوث شده و به شدت لوس تعهد را به رخم نکشید که تکلیفم وخط قرمزهایم را به نیکویی می دانم و بدم میاید از این قبیل یاد آوریهای مضحک و شهره ام به فهم ضرورت احترام و علاقه و تعلق خانوادگی. این بحثم پس از پیش کشیده شدن در همکلامی با رفیقی عزیز آغازیدن گرفت و بعد شوق چرخاندن روی و تفکر زیاد وشخصی ام در خصوص شیوه ای از علاقه مندی وابتدا و آخرآن ونیز :شماری از "حیف" شده هاست که مهمترینش وقت بود و هست انگار و به بیانی دیگر مجموعه ای از: از دست داده ها و ارزش واعتبار انتخابهایی که می کنیم وادعاهایی که پس از حرف زدن<راحت ترین پدیده ای که این بار همه انسانها خود را در آن صاحب نظر می دانند>به وقت عمل رنگ و روی حماقت دارند واینکه کجاهای چنین رفتاری را کنون و با رویکرد الانت می پسندی وکجاهایش را از ذهن بی آلایشت رسما"پاک می کنی واینکه التزام و همان تعهد تا کی یارای دفاع دارد وادامه دادنش با کدام اطمینان سازگار است و چه چیزهایی را فدای چه چیزهایی می کنی که تازه چه چیزهایی به دست آوری واین معادلاتت همیشه با منطق همراه است یا نه و منطق اصلا" کدام است واندیشه وسلامت کدام و اینکه پذیرش قسمت نا خوشایند وبعدا" آزاردهنده مثلا" شکست دار وتلخ فرجام ماجرا تا کجا پذیرفتنی است و دیگر اینکه آیا کل فرایند درس آموز است؟ واگر بله ٬می ارزد به درس آموزی اش(معلوم است که من از بخش فرهنگی می پرسم وطرح سوال از غیر آن از نظر من مردود است) و یا رعب انگیز و دور ریختنی است از ابتدا و سرانجام اینکه از آن دو که در ابتدا آوردم میزان آسیب کدامیک به دیگری بیشتر است؟
نزدیک به یک دهه پیش وقتی قسمت به قسمت رابطه ای/روابطی حسی/عاطفی و شاید بشود گفت عاشقانه را با رفیق گرامی تر از جانی(همان که چند روز پیش دوباره با او این تفاوت رادر نورداندیم) مرور می کردیم چنان احساس دقیق مشترکی از نظرهایمان می گذشت که تصور اینکه روزی مجموعه ای از این حوادث را دست کسی دیگر ببینی چنان دور بود برایت که اگر با گوشهای خودت نمی شنیدی کپی برداری شده می دانستی اش ولی می دیدی و می شنیدی ولابد عبرت هم می گرفتی و بعد به دستورالعمل تبدیلش می کردی وحالا یک :که چه هم افزوده می شد به تکمله آن که این اوقات نازنین را چگونه پرپر کرده ای والان هم حاضر به فهمیدن :یک عمر داشتم وقت تلف میکردم نبودی تا به:اکنون می بینم وقت دارد مرا تلف می کندش برسی و همه اینها را در شرایطی فصل بندی میکردی که هردو بخش عینی آن را به شدت بر قسمت ذهنی اش ارجح می دانستید.
زخاک من اگر گندم برآید از آن گر نان پزی مستی فزاید
خمیر ونانبا/نانوا دیوانه گردد تنورش بیت مستانه سراید
این فصل بازگشایی مدارس ودانشگاهها چه باز گشاییهای که در دلها نمی کند ومن عاشق پادشاه فصلها٬ پاییزم.
مطلبی خواندم از اسپنسر تریسی که جایی گفته بود:بچه ها می گویند که من باید این "متد اکتینگ" را که تازه آمده امتحان کنم.اما من بیشتر از آن پیر٬خسته و مستعدم که به آن اهمیت بدهم.تریسی را که به خاطر دارید:حدس بزن چه کسی برای شام میاید ؟؟
گمان نمی کنم نوزادی در ایران به دنیا بیاید و فکر شرکت در دو کلاس البته مهم زبان خارجه/انگلیسی و موسیقی از مدتها پیش از این آمدن فراهمش نشود...سوای بالانشینی و پایین شهری بودن و نیز امکان تامین نوع مطلوبی از خواسته های به حق نوزاد به وسیله هم مادر و هم پدرش این دو جور کلاس صرف نظر از استعداد یا حتی علاقه فرزندان چیزی شبیه سربازی رفتن پسران خانواده هم دوره ماست یعنی با همه ادا و ادعای روشن بینی "نیو والدین"چیزی به نام اجبار.
باز بیشتر این قبیل کلاسها که با اجازه صاحب نظران صالح و صادق دکانی بیش نیست و سر ریز از جای جای کوی و برزنی که در آن زندگی می کنیم هست!همه جلال و شکوهش در مناسبات خانوادگی منجر به "عزیزم آهنگ سلطان قلبها/خوشگلها باید... رو برامون میزنی؟؟"و بدتر:"برای ما انجام ندادند ما باید برای فرزندانمان انجام دهیم"و "اجبار و تعجیل پدر و بیشتر مادر" است که نزول سطح نتیجه آن افراط را چنین باور کنند که یکی دو آهنگ محبوب و از آن سو شاید شنیده شده در مجلس بزم عروسی مانندی را به سرعت تحویل و سنجاق دستورالعملی فرزند برای اینکه بیخودی وکلی گویانه پیش نام هنرمند را زیبنده دلبندشان کنند می خواهند و می خوانند و می دانند و خدا کند که بدانند لااقل و وعده های حالا قرار است در یک کنسرت یا هر چیز شبیه آن دلنوازی پیشه گیرند و استادشان نوع خارق العاده ای از استعداد را در این بچه کشف کرده و از این دست را نیز از مجموعه پر شماری از مامان ها می شنویم.اما نیک می دانیم که اگر طوفان آغازین و مخصوصا" محدود به تابستان این قبیل کلاسها بگذرد و اجبار تقلیدی و بی ریشه باز فزونی یابد حال اطفال و بالاتر معصوم از حضور غیر عالیقدرشان در این کلاسها به به هم خوردن نزدیک و نزدیک تر خواهد شد و همه به لطف علی خان مرحوم حاتمی می دانیم که:در این آسمان اینهمه ستاره است یکی می شود ستاره هالی و نیز:مدرسه هنر مزرعه بلال نیست که هر سال محصول بیشتری داشته باشد....
همه این غر زدنها سوای مختصری از مستعدان است که زور زدن در راه نمایش استعداد وعلاقه وهول بودن از زمانی که دارد از دست می رود درد پدر و مادرشان نیست و تناسب قابل و واجد ارزش کلاس و مدرس و برنامه و بیش از همه به نظر من: استعداد اولاد با دستگاه فکری والدین و نگاه معتبرشان واجد تاثیر هم هست که منجر به پیدایی ارتش شکست خورده وبی حال و وارفته و دردمند وهرگونه بحث کلامی را نصیحت پندار و بیزار از تحلیل جوانان وپیشا جوانان کنونی نشود.کنون که حضور حتی یک بچه مانع بزرگی بر برخی آزادیهای پدر ومادر است وعجز هر دو را در فرازهایی از مناسبات با واژگانی چون:"حواست بهش باشه نیفته"شاهدیم و به این می اندیشم که زمانی نه چندان دور چگونه پدران و مادران با فرزندانی حتما" بیش از یکی روزگار را محترم گذرانده اند وهرگز هم پاسخی در خور نیافته ام٬ مانده ام که خود چگونه هم از اهمیت حضور نوا در مدل صاحب سبک و مستدل و عمیق و غیر سطحی شرکت ویادگیری اش در این کلاسها بی بهره نگذارمش و هم استعداد وعلاقه اش را بفهمم وسر جای خود قرارش دهم.
چندی پیش شنیدم از بستگان یکی دوم ابتدایی را که رد شده دیگر ادامه نداده با خود اندیشیدم خدایا چگونه "صحرایی" از وقت پیش رویش بوده و اگر مستعد بود وآدم حسابی هر زبانم لال غلطی دلش میخواست میتوانست کردن.
چه کنیم.همین است دیگر .ما ایرونیها....راست میگوید رفیق عزیزم امیر که در هامش همان فیلمهای علی خان مرحوم حاتمی می فرماید:کوروش٬ کسانی/اقوامی اصیلند که....
این گنجها را به دقت نگاه می دارم.
۱.مونا٬ نوا را بغل میکند٬
مونا:آخیش انرژی گرفتم.....
نوا:چی گرفتی؟
مونا:انرژی عزیزم.تو را که بغل می کنم انرژی میگیرم.
نوا:بستنی هم بگیر.
۲.نوا:پلنگ صورتی ٬کرمه؟؟(با کسره "ر" و "م" به معنای رنگی) و اینکه در وصف دیدار با گربه های همبازی با آیلا چنین گفت:آیلا دو تا گربه داشت یکی سیاه بود یکی تمیز.
۳.واله پیگیری صدباره داستانهای اسب کوچولوها٬خرسهای مهربون والبته پلنگ صورتی پس از فهرست پیشتر عنوان شده قبل.در ادایی که ازکارتون سندباد با صدای شیلا در میاورم برایش:سندباد جونم... در تکرارش چنین می گوید:سنجاب جونم...
۴.بر خلاف پدر عشق سنگکش عشق نان لواش دارد!!جعلی تر از نان لواش سراغ دارید؟.من کره وسنگک.او لواش و کره! ودیگر اینکه وقتی با آریا دم در منزلمان بودند و من به نوا گفتم:خوب دیگه ما باید بریم ددر٬نوا پاسخ داد:با من بودی؟؟به من گفتی بریم ددر؟(یعنی ددر گفتن مال من نزدیک به سه سال نیست!!) و اینکه به همایون می گوید:همارون وبه یخچال: لخچال و به اسکیت: استیک با همان اوزان و نیز شماری از این اشتباه گفتنها که زیاد دقت کنی در حرفهایش در میابی.
۵. سر آغاز داستانهایش:یکی نبود یکی نبود.
۶.دلباخته عروس شدگی است وتلفن زدن به داماد.هلاک استفاده از برندهای گوناگون آرایشی با توری بر سر!.خدای من.بیش از حد در قالبهای دیگر فرو می رود٬عاشق تو کی باش من کی باشم یعنی همان بازیگری .به"استفاده" چیزی میگوید شبیه "افسراده".به سر کار رفتن هم می گوید سر خار(پیشتر "سخار" هم ایضا") و اینکه تصویری دید از مصدق و گفت:این بابایی بجنه/بجنورده؟؟؟ ودیگر اینکه ببخشیدها را با ناز فراوان و طلبکارانه بیان می کند.
۷.میداند شیفته شکلات وشیرینی ام.
تعارف شکلات به من٬
من:مرسی نوا جون من روزه ام
نوا(رو به مهتاب):این/کوروش کی خوب میشه؟؟انگار یک نوع بیماری دارم به نام روزه و تا خوب نشوم نباید شکلات بخورم...
و اینکه در آخرین بیاناتش:
۱.من حالم خیلی پیچیده شده.
۲.بیا زیر چتر گرمت میشه(در روزی بارانی که گذشت)
نه به شدت قبل ولی کماکان حس علاقمندی ودلبستگی ام به تیمهای محبوبم را دارم.در این روزهای به شدت بی مزه٬ تنها تمرکز بر آنچه محبوب داریمشان شاید دست کم به قدر یکی دو روزی نشاط آورمان باشد تابعد...
رم در ایتالیا وبا فاصله زیاد: فیورنتینا.تاتنهام در انگلستان وبا فاصله زیاد:اورتون.اشتوتگارت در آلمان وبا فاصله زیاد:مونشن گلادباخ.ساراگوسا در اسپانیا و با فاصله کم:رئال سوسیداد.بارسلونومنچستر یونایتد وبا فاصله:میلان و وردربرمن در مسابقات بین المللی +استقلال نوجوانی=۷ تیم اصلی ام طی بیش از سی سال گذشته بودند وهستند و نیز:نانت در فرانسه٬اتلتیکو مینیرو در برزیل٬ایندپندینته در آرژانتین٬آبردین در اسکاتلند٬بنفیکا در پرتغال٬آلکمار در هلند٬اسپارتاک مسکو در روسیه٬استریاوین در اتریش٬پارتیزان در صربستان٬هایدوک در کرواسی٬اندرلشت در بلژیک٬کریووا در رومانی٬پاناتیناییکوس در یونان٬گالاتاسرای در ترکیه٬دیناموکیف در اکراین٬لفسکی در بلغارستان٬اسپارتاپراگ در چک٬سروت در سوییس٬ویدزیولودز در لهستان٬فرانس واروش در مجارستان وملوان در ایران.کی چکار می کندشان(فقط در خصوص فوتبال خارجی) را در نوشته هایم در سایت فوتبال ما /بادوست عزیزم مزدک ٬میاورم ولی آن حس علاقمندی ام شخصی است .آنچه از گزارش کردن فوتبالها(با گزارش گرفتن یکنواخت و دوست نداشتنی اشتباه نشود.حساسم که این دو بد جور از هم جداست) هم می خواستم دریافت کردم دیگر.مابقی بازی است.نیست؟؟
راستی کتاب بهارستان جامی را خریدم.چه گلستان جمع و جوریست...
یکم:
اینگمار برگمن:
سکوت٬پرسونا٬سونات پاییزی٬ساراباند٬همچون در آیینه٬درسی عاشقانه٬شرم٬بندر پر هیاهو٬لبخندهای شبی تابستانی٬نور زمستانی٬شش صحنه از زندگی زنا شویی٬مهره هفتم٬آیین٬تابستان با مونیکا٬مصیبت آنا٬چشم باکره٬لذت٬جادوگر٬توت فرنگیهای وحشی٬فانی والکساندر٬ساعت گرگ ومیش٬تخم مار
وودی آلن:
زلیگ٬عشق ومرگ٬خواب آلود٬زن وشوهرها٬هری ساختار شکن٬خبر دست اول٬آنی هال٬امتیاز نهایی٬رویای کاساندرا٬رز ارغوانی قاهره٬گلوله برفراز برادوی٬همه آنچه می خواهید در موردش بدانید و از گفتنش می هراسید٬ویکی کریستینا بارسلونا٬ملیندا ملیندا
آلفرد هیچکاک:
سرگیجه٬سایه یک شک٬جنون٬توطئه خانوادگی٬خرابکاری٬طناب٬پنجره عقبی٬ربه کا٬ام را نشان مرگ بدان٬مارنی٬سی و نه پله٬بد نام٬مردی که زیاد می دانست٬پرندگان٬آقا وخانم اسمیت
کریستف کیشلوفسکی:
آبی٬قرمز٬سفید٬بی پایان٬زندگی دوگانه ورونیکا٬خوره دوربین٬فیلمی کوتاه در باره عشق٬فیلمی کوتاه در باره کشتن٬بخت کور٬زخم
رومن پولانسکی:
پیانیست٬تس٬ماه تلخ٬محله چینی ها٬مرگ و دوشیزه٬چاقو در آب٬بچه رز ماری٬بن بست٬مستاجر
مارتین اسکورسیزی:
راننده تاکسی٬رنگ پول٬گاو خشمگین٬تنگه وحشت٬هوانورد٬سلطان کمدی٬بروبچه های خوب٬کازینو٬خدا بیامرز
میکل آنجلو آنتونیونی:
آگراندیسمان٬صحرای سرخ٬زابریسکی پوینت٬فراسوی ابرها٬کسوف٬شب٬ماجرا٬حرفه خبرنگار٬اروس(اپیزود سوم)
برناردو برتولوچی:
آسمان سرپناه٬آخرین تانگو در پاریس٬دنباله رو٬لالونا٬گرفتار٬رویاپردازان٬زیبایی ربوده شده٬بودای کوچک
فرانسوا تروفو:
عروس سیاهپوش٬بوسه های دزدیده شده٬زنی در همسایگی٬ژولی وژیم٬به پیانیست شلیک کن٬چهارصد ضربه٬تغییر کوچک٬آخرین مترو
بیلی وایلدر:
آپارتمان٬اوانتی٬خارش هفت ساله٬شیرینی شانس٬ایرما خوشگله٬سانست بولوار٬بعضیها داغشو دوست دارند
کلینت ایستوود:
نامه هایی از ایووجیما٬پرچمهای پدران ما٬پلهای مدیسن کانتی٬عزیز میلیون دلاری٬نیمه شب در باغ خیر وشر٬بچه عوضی٬گران تورینو
چارلی چاپلین:
عصرجدید٬٬دیکتاتور بزرگ٬جویندگان طلا٬لایم لایت(تا اینجا به علاوه مصاحبه های مربوط و...)٬زن پاریسی٬سیرک
جوئل واتان کوئن:
ای برادر کجایی٬جایی برای پیرمردها نیست٬پس از خواندن بسوزان٬خون ساده٬سنگدلی تحمل ناپذیر٬وکیل هادساکر
لوییز بونوئل:
این میل مبهم هوس٬شبح آزادی٬ویریدیانا٬تریستانا٬زیبای روز٬سگ اندلسی
جیم جارموش:
گوست داگ٬زمین خورده قانون٬شب روی زمین٬عجیبتر از بهشت٬قهوه وسیگار٬گلهای پژمرده
دیوید لینچ:
جاده مالهالند٬تویینی پیکس٬قلبا" وحشی٬اینلند امپایر٬داستان سر راست
اکیرا کوروساوا:
ریش قرمز٬رویاها٬هفت سامورایی٬سگ ولگرد٬راشومون
پیر پائولو پازولینی:
تئورما٬ادیپ شهریار٬انجیل به روایت سنت ماتیو٬مده آ٬خوکدانی
جوزپه تورناتوره:
مالنا٬سینما پارادیزو٬ناشناخته٬افسانه ٬۱۹۰۰ستاره ساز
گاس فن سنت:
به خاطرش مردن٬پارک پارانویید٬یافتن فورستر٬میلک٬ایداهوی محبوب من
الیا کازان:
اتوبوسی به نام هوس٬شرق بهشت٬شکوه علفزار٬آخرین قارون٬در بارانداز
استیون سودربرگ:
کافکا٬آلمانی خوب٬ارین برکوویچ٬چه٬اروس(اپیزود دوم)
استنلی کوبریک:
پرتقال کوکی٬با چشمان کاملا" بسته٬غلاف تمام فلزی٬تلالو٬دکتر استرنج لاو
وونگ کار وای:
در حال وهوای عشق٬شبهای بلوبری من٬۲۰۴۶٬اروس(اپیزود اول)
استیون اسپیلبرگ:
فهرست شیندلر٬ترمینال٬شوگرلند اکسپرس٬ارغوانی رنگ
آدرین لین:
لولیتا٬بی وفا٬نه هفته ونیم٬پیشنهاد بی شرمانه
کویینتین تارانتینو:
بیل را بکش/ولووم اول٬بیل را بکش/ولووم دو٬ضدمرگ٬پالپ فیکشن
فرانسیس فورد کاپولا:
پدر خوانده/قسمت اول(دو نسخه)٬پدر خوانده/قسمت دوم(دو نسخه)٬پدر خوانده/قسمت سوم(دو نسخه) ٬جوانی بدون جوانی
فدریکو فلینی:
آمارکورد٬شهر زنان٬جاده٬شبهای کابریا
لوک بسون:
نیکیتا٬لئون٬آنجلا٬آخرین نبرد
ژان لوک گدار:
زن زن است٬از نفس افتاده٬اشتیاق٬زندگی من
فرد زینه مان:
مردی برای تمام فصول٬مردان٬جولیا٬ماجرای نیم روز
میشاییل هانکه:
پنهان٬معلم پیانو٬بازیهای خنده دار
تام تیکور:
بدو لولا بدو٬بهشت٬عطر
روبر برسون:
ناگهان بالتازار٬پول٬یک محکوم به مرگ گریخت/باد هرجا بخواهد می وزد
پدرو آلمودوار:
بازگشت٬با او حرف بزن٬آموزش بد
امیر کاستاریکا:
زیرزمین٬قول بده اینکار را بکنی٬دالی بل را به خاطر بسپار
ریدلی اسکات:
یک سال خوب٬گنگستر امریکایی٬فتح بهشت۱۴۹۲
بری لوینسن:
رین من٬خواب روها٬سگ را بجنبان
کیم کی دوک:
خانه های خالی٬بهار تابستان پاییز زمستان ...و بهار٬کمان
سرجیو لئونه:
روزی روزگاری در امریکا٬خوب بد زشت٬به خاطر چند دلار بیشتر
آرتور پن:
بانی وکلاید٬بزرگ مرد کوچک٬تعقیب
لارس فن تریه:
شکستن امواج٬داگ ویل
ویتوریو دسیکا:
معجزه در میلان٬دزد دوچرخه
اندری تارکوفسکی:
سولاریس٬آیینه
رابرت دونیرو:
یک داستان برانکسی٬چوپان خوب
تیم برتون:
سویینی تاد٬ماهی بزرگ
فرانک دارابونت:
رستگاری در شاوشنک٬مه
استیون شاین برگ:
خز٬منشی
آلخاندرو گونزالز ایناریتو:
بیست ویک گرم٬بابل
آندری زویاگینتسف:
بازگشت٬تبعید
جو رایت:
غرور وتعصب٬تاوان
فرانسوا ژیرار:
ابریشم٬ویولون قرمز
پل هاگیس:
برخورد٬در دره الا
مایک نیکولز:
فارغ التحصیل٬نزدیکتر
تئو آنجلوپولوس:
ابدیت و روز٬پرورش دهنده زنبور عسل
فیلیپ کافمن:
قلم پرها٬هنری و ژان
جی لی تامپسن:
توپهای ناوارون٬تاراس بولبا
رابرت آلدریچ:
چهار نفر برای تگزاس٬آپاچی
لوک وژان پیر داردن:
کودک٬رزتا
جرج کلونی:
کلاه چرمی ها٬شب به خیر و موفق باشید
آلن پارکر:
زندگی دیوید گیل٬اویتا
ویم وندرس:
پاریس تگزاس٬دنبالم نیا والتماس نکن
ایزابل کواکس:
زندگی من بدون من٬مرثیه
دیوید لین:
دکتر ژیواگو٬گذر از هند
رابرت زمه کیس:
آنچه در زیر نهفته است٬فارست گامپ
جرج روی هیل:
نیش٬بوچ کسیدی وساندنس کید
ویلیام وایلر:
سرزمین بزرگ(دو)٬تعطیلات رمی
ژان پیر ملویل:
کلاه٬سامورایی
کلود شابرول:
مادام بواری٬زن بی وفا
سام مندز:
زیبایی امریکایی٬جاده رولوشنری
ادوارد دیمیتریک:
شورش در کشتی کین٬شیرهای جوان
جان اشلسینگر:
ماراتون من٬کابوی نیمه شب
برایان دی پالما:
حذف شده٬زن مرگبار
روی اندرسن:
داستان عشق سوئدی٬آوازهایی از طبقه دوم
لویی مال:
خسارت٬بازگشت بچه ها
رابرت وایز:
دانه های شن٬داستان وست ساید(دو)
المر٬کیا رستمی٬لوچ:
بلیت
ساموئل گلدوین و هنری کوستر:
همسر فیل نما
فرانک میلر و رابرت رودریگز:
سین سیتی
گاسپار نوئه:
برگشت ناپذیر
ارسن ولز:
همشهری کین
رالف شوبل:
یکشنبه غم انگیز
تاد فیلد:
بچه های کوچک
الکساندر سوکوروف:
پسر و پدر
مارتین برست:
عطر خوش زن
اریک نیکولز:
تنها با او
رابرت مولیگان:
کشتن مرغ مقلد
ریچارد کورتیز:
عشق واقعی
برایان گیبسن:
عضو هیات منصفه
اندرو دومنیک:
قتل جسی جیمز
سلمان کینگ:
دلتای ونوس
اندی گارسیا:
شهر گمشده
سارا پولی:
دور از او
لوچیانو ویسکونتی:
روکو وبرادرانش
رابرت بنتون:
کریمر علیه کریمر
فلورین هنکل فن دونر اسمارک:
زندگی دیگران
جین کمپیون:
پیانو
ادوارد زویک:
الماس خون
جوئل زویک:
عروسی یونانی پر ریخت و پاش من
هاوارد هاکس:
داشتن و نداشتن
جان گیلرمن:
آسمانخراش جهنمی
مایکل کورتیز:
کازابلانکا
سوفیا کاپولا:
گمگشته در ترجمه
جیمز اشتروز:
گریس رفته
جولیا لکتف:
روز شب شب روز
سوسن تسلیمی:
به جهنم بذار همش بره
جرج کیوکر:
بانوی زیبای من
اندی و والری واچوفسکی:
عازم
آلخاندرو آمه نه بار:
دریای درون
کارل تئودور درایر:
روز خشم
پیتر ویر:
نمایش ترومن
اتو پرمینگر:
رودخانه بدون بازگشت
جی روچ:
ملاقات با والدین
مایکل مان:
نفوذی
اولیویه دان:
زندگی شیرین
مایکل وینر:
ولگرد نیمه شب
الیور استون:
جوخه
جاناتان گلاسر:
تولد
راب مارشال:
خاطرات یک گیشا
جیسون ریتمن:
جونو
اسپایک لی:
بیست وپنجمین ساعت
پل توماس اندرسن:
خون به پا می شود
پیر سالوادوری:
گرانبها
یوبی هارولد:
بیداری
نادین لاباکی:
کارامل
خوان آنتونیو بایونا:
یتیم خانه
ترنس مالیک:
خط قرمز باریک
استفان روزینتسکی:
جاعلان
جرمی لیون:
دون خوان دو مارکو
ژاک بکر:
حفره
رابرت رزن:
بیلیارد باز
آنگ لی:
شهوت محتاطانه
ماساکی کوبایاشی:
کوایدون
جان فورد:
مردی که/چه کسی لیبرتی والانس را کشت
کریستین مانیو:
چهار ماه وسه هفته و دو روز
سام پکین پا:
سگهای پوشالی
چان دوک پارک:
رفیق قدیمی
مارسل کارنه:
بندر مه آلود
برتراند بلی:
چقدر دوستم داری؟
دیوید فرانکل:
شیطان پرادا می پوشد
برونو دمون:
انسانی
پاتریس لاکونت:
بیوه سنت پیر
ادوارد نورتون:
محافظت از عقیده
سرجیو کاستیو:
بی حرکت
سام وود:
زنگها برای که به صدا در می آیند
مایکل نیوول:
عشق سالهای وبا
سوزان بی:
گمشده ها در آتش
فاتح آکین:
تصادف از روبرو
کامرون کرو:
تقریبا" مشهور
گای ریچی:
قاپ زنی
داگلاس شیرک:
همه آنچه خدا مجاز کرده
لارس هالستروم:
مقررات خانه سایدر
مصطفی عقاد:
رسالت/محمد رسول ا...
کن لوچ:
این است جهان آزاد
مارتین مک دونا:
در بروژ
گابریل موچینو:
عشقمو از یاد نبر
دیوید فینچر:
ماجرای عجیب بنجامین باتن
دنی بویل:
زاغه نشین میلیونر
آلن رنه:
سال گذشته در مارین باد
هوشیائوشین هاو:
پرواز بالن قرمز
گری مینیس:
موشها و آدمها
جان وو:
صخره قرمز
پل ورهون:
کتاب سیاه
فرانک کاپرا:
ارسنیک و تور کهنه
تونی اسکات:
دومینو
ژان رنوار:
قاعده بازی
استفن دالدری:
کتابخوان
ژان پاتریس شانلی:
شک
جری لوییس:
پروفسور دیوانه
هانری ورنوی:
دسته سیسیلیها
جان مادن:
ماندولین کاپیتان کورلی
بس لارمن:
استرالیا
میشل گوندری:
آفتاب ابدی ذهن بی آلایش
جان ساکس:
پابرهنه در بهشت
جان هیوستن:
نابخشوده
هنری کینگ:
آهنگ برنادت
نیکیتا میخاییلوف:
چشمان سیاه
جان کوران:
پرده/بوم نقاشی
گری مارشال:
فرانکی و جانی
خوزه جیووانی:
دو مرد در شهر
جاناتان دمی:
ریچل داره عروسی می کنه
نیکلاس ری:
شورش بی دلیل
اولو گروسبارد:
عاشق شدن
جوئل هاپکینز:
آخرین انتخاب هاروی
ژان پیر ژونه:
نامزدی خیلی طولانی
لری بیشاپ:
هل راید
مارکو جولیا جوردانو:
تاریخ ایتالیایی
مارک هرمن:
پسرکی با پیژامه راه راه
میلوش فورمن:
شبح گویا
ریچارد بروکس:
گربه روی شیروانی داغ
لورن کانته:
کلاس
آنتون کوربین:
کنترل
کلاوس هارو:
مادر من
پابلو لارین:
تونی مانرو
سیدنی پولاک:
این ملک محکوم است
ویسنته آراندا:
شوالیه سفید
رولند جافی:
واتل
دارن آرنوفسکی:
پی
یوجی یامادا:
سامورایی سپیده دم
و :
شبی در کازابلانکا و مزرعه حیوانات و راتاتوی و آلوین وسنجابها و سفرنامه برادران امیدوار و گفتگو با حیوانات و اتوبوسهای شلوغ و آتشنشان سام و وال ای هر کدام در یک دی وی دی و ماجراهای تن تن در ۱۰ دی وی دی به علاوه دو فیلم سینمایی اش وچهار دی وی دی از کارهای هارولد لوید وشش دی وی دی از زورو و دوازده دی وی دی مجموعه کارهای لورل و هاردی و سه دی وی دی از سه قصه کوتاه از عشق و نیز دی وی دی مجموعه کارهای حمیدرضا هوشمند و سوته دلان/پنجره/رضا موتوری هر سه در یک دی وی دی و مجموعه دایی جان ناپلئون در ۹ دی وی دی و مجموعه هزاردستان در ۵ دی وی دی ومجموعه ای از مستندهای بیبیس و مجموعه عکسها وفیلم تسخیر ناپذیران
داریوش مهرجویی:
هامون٬درخت گلابی
بهرام بیضایی:
شاید وقتی دیگر٬سگ کشی
مسعود کیمیایی:
گروهبان٬دندان مار
بهمن قبادی:
زمانی برای مستی اسبها٬نیوه مانگ
کیومرث پور احمد:
اتوبوس شب
مهدی صباغ زاده:
خانه خلوت
رسول ملا قلی پور:
سفر به چزابه
دو اینکه:
پاپیون (فرانکلین جی شافنر)اجاره نشینها و گاو (داریوش مهر جویی)تقاطع(ابوالحسن داوودی) چهار شنبه سوری (اصغر فرهادی)روبان قرمز(ابراهیم حاتمی کیا)باغهای کندلوس (ایرج کریمی)شوکران(بهروز افخمی)وقتی همه خوابیم(بهرام بیضایی)شب یلدا(کیومرث پوراحمد)
سوم:
... و زندگی شیرین(فدریکو فلینی) رستگاری در شاوشنک(فرانک دارابونت) و پدر خوانده ۱و۲و۳(فرانسیس فورد کاپولا) ومنتخبی از:
منتخب ورزشی٬ورزش دو٬نود٬لیگ ۱
اینها مجموعه ای از آنچه همیشه جمع می کنم است با طعم کلی کاغذ و نوشته.
روز سینماست امروز.
شادباش ای عشق خوش سودای ما ای طبیب جمله علتهای ما
در میان انبوه مجموعه غیر کتابی و مشخصا" کاغذی دوران دانشگاهم٬سوای برخی عکسهای متصل به در و دیوار اتاقهای ملکوتی دوخوابگاهمان(۳۱۰ سمیه و۱۲/۱۴کریمخان) و کمد مملو از روزنامه و کاغذم٬فقط طرحهای آنهم پیشا ژوژمانی درس مبانی هنرهای تجسمی ۱ استاد عالیقدرم شریف زاده را به یادگار دارم و هرچه غیر بود را دور ریخته ام.اول اینکه می دانم نزدیک به همه اش در همه آن هفت ترم کار خودم که نبود و اگر بود ناقدر و فاقد هر گونه ارج .ولی اینها که اشاره کردم هم کار خودم بود٬هم همه شکوه پاینده شبان و روزهای مرا رقم می زد آن ایام یکمین ترم.
تنها به دلایلی شخصی وعالیقدر آن قسمتی را که گفتم ٬دارمشان.حتی نه اصلاح شده های نهاییش را نه٬همان پیش طرحهای من ساز را با همه بی سرو سامانی اش.یکی اینکه متعلق به درسی بود که راهبرش خواسته یا نا خواسته راه یا آغاز راه را به من آموخت و دیگر آنکه در میان آنها.......
گفت:نام گل تو٬ گفتم: از آن بی خبرم
مستم اما نه چنان مست که نامش ببرم
این هم از ترانه های ستار است که دلم نیامد امروز٬ همینجا نیاورمش٬به گمانم ترانه سرایش اردلان خان سرفراز باشد:
حس داشتنت یه "آن" بود عمر یک لحظه کوتاه عمر کوتاه یه لبخند فرصت یک نفس و آه
اگه صدسال تو رو داشتم برام انگار یه نفس بود با تو آسمونو داشتم اگه خونه ام یه قفس بود
لحظه های موندن تو اگه زود بود یا اگه دیر معنی یه لحظه می داد لحظه عبور یک تیر
بودنت شروع یک زخم از عبور لحظه ها بود زخم دوست داشتنی من واسه مرگ بی صدا بود
حس از دست دادن تو حس از دست رفتنم بود لحظه سوزش این زخم سردی مرگ تو تنم بود
وقت خوب داشتن تو هر چی بود زیاد یا کم بود عمر من بود که تموم شد یه نفس بود و یه دم بود
عمر من از تو تموم شد یه نفس بود و یه دم بود عمر من از تو تموم شد یه نفس بود و یه دم بود
پیشگفتار:
اینجا همه چیز به هم ریخته٬مثل مثال شکیل:شاکی کیه؟ متهم٬متهمم شاکیه.دو سوم یک ساعت که با قدیمی رفیقی گپ بزنی و حالت جا بیاید و دستگاه فکری قابلی داشته باشی حرفم را به جان می خری.شما را به خدا بیایید دنبال مقصر نباشیم.از یک جایی به بعد درزندگی دست کم من اینگونه می اندیشم که برای چه باید زمانهای زیادی را صرف توضیح دادن و اثبات خود کنیم؟.ضرورت و اهمیتش چیست اصلا"؟گاهی باید مثل کرگدن بود.تنها.پوست کلفت(با همه ارادتی که به شیر سلطان جنگل دارم).بی هیچ نیازی به اینکه توضیح دهیم خودمان را .اینهمه نبش قبر چه حاصلی در پی خواهد داشت؟.کاش"در باره الی..." را صد بار میتوانستم دید تا قضاوت را حلاجی حجیمی می کردم وبه نوعی عمیقا"شنيده و حس و درک نشدگی این پدیده صعب را باز می تاباندم٬دست کم برای خود خودم.یاد مرحوم شکیبایی هم به خیر وقتی درسریال خانه سبز نقش رضا را بازی می کرد و در شب عروسی فرزندش ٬به همسرش پیشنهاد کرد که:میخوای بریم جایی که اولین آبگوشت مشترکمون رو خوردیم؟ و همسرش(با بازی مهرانه مهین ترابی/عاطفه)گفت:امشب؟ آخه عروسی تنها فرزندمونه/پسرمونه...
و استاد پاسخ داد: ولشون کن......
خدایا٬ چه آرامشی؟؟
۱.از سردمداران تبریک گوی روزهای خاص به ویژه روز تولد هستم و تا بتوانم بی آنکه یادداشتی کنم جایی٬روز تولد عزیزانم و دوستانم را از یاد نمی برم.
جالب است که وقتی با "تو از کجا میدونستی؟"هرساله دوستان مواجه میشوم بلافصل میگویند:تولد تو کی است که ما جبران کنیم؟؟ و من می اندیشم وبه نوعی می گویم:آخر مگر مجبورید؟؟ هرکسی هر کاری که درست ازدستش بر میاید را انجام دهد صحیح است و لازم نیست همه یک کار مشترک را انجام دهند. انتظاری هم نیست.یادتان هم که می رود.
بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است
بیار باده که بنیاد عمر بر باد است
۲.روزنامه خاطرات ناصرالدین شاه در سفر اول٬دوم و سوم (این سومی فقط کتاب اولش) ٬یادداشتهای روزانه ناصرالدین شاه ٬دیوان ایرج میرزا و گفته ها شش کتابی بود که به تازگی خریدم.خوشبختانه اوضاع خواندنم بهتر شده. شکر.نوا هم به بادکنک می گوید:باخنک(با ضمه خ و فتحه ن)٬به سوپرمارکت می گوید:سوترمارکت وشمال که بودند و افتاد وصورتش که خراشید به من پشت تلفن می گفت:فکر میکنی به ما داره خوش میگذره؟ و شیرجان هم برقرار.اخیرا" به کلوچه گفت:کوچولو و خنناک به جای خطرناک و بر همان وزن ٬مثل گذشته.
همیشه صدای بارون صدای پای تو بوده همدم تنهاییهام قصه های تو بوده...
۳.همان دم که گمان کردی خوشبختی آمد سراغت باید برخیزی و بروی .فقط نمانی .بمانی بی مزه می شود.آن همه:اینو می خواستم را گند می گیرد.از آب زلال تر سراغ دارید؟بماند می گندد.فاصله سرد میکندش.آن ملاقات ملکوتی کریس ویلتون با بازی "جاناتان ریس مه یرز" و نولا رایس که نقشش را "اسکارلت یوهانسون" بازی می کرد در شاهکار عالیجناب وودی آلن یعنی"امتیاز نهایی"یادتان است؟برخاستن و رفتن به جای ماندن و بعد شکوه علفزار.....
زندگی همین است دیگر .رفیقی می گفت :بعضیها بزرگ میشن/میشوند ولی مرد نه.
ندارم ترسی از غم تا که هر دم می رسد عشقش به فریادم...
۴.در دورانی به سر می برم که ادعا می کنم هر چند در برخی موارد کمی دیر اما در مجموع :به نزدیکی همه آرزوهای شخصی زندگی ام رسیده ام و دور از هیاهوی هیجان زدگان وحسرت خواران به حظ از آنچه گذشت با همه فرازها ونشیبها مشغولم.جاه طلب نیستم.گدا هم.فقط میتوانم گفت: تنبلم.برای من دیگر چه اهمیت دارد کی چه بگوید؟این روزها قدرت تشخیص مهم و غیر مهم را خدا به من داده است و همه کارهایی را که دوست دارم انجام داده و می دهم.نکته مزخرف پیشرفت و تلاش منجر به بیش و بیخود خواهی را بر نمی تابم.خودم که می دانم چه می خواهم.چقدر برای بی اهمیت ترین چیزها انتظار کشیده ایم؟؟چقدر؟؟
انگار با من از همه کس آشناتری
از هر صدای خوب برایم صداتری...
۵.بعضی وقتها برخی آدمها آنطور که ما دانسته ایم و پرداخته ایم عمیق نیستند ومعاشرتشان فهم متعالی نمی طلبد .همینطوری معمولی و پایینترند.چراییش را نمیدانم.تغییر هم نمی کنند.همینگونه هم می میرند. شرط می بندم.تغییر را که گفتم در اعتقادات و اصول نبود.در برداشتهای غلط بود.در جهل مرکب ماندن یا ماندن و فرورفتن.....چه می دانم؟؟سپاسم از خدا دیدن و همنشینی با آن یکی دو روح بلند است و گذر از مجموعه ای عظیم از مردم عین هم و کم قدر.
یکی از آن روحهای بزرگ حمید رضا هوشمند است(به قول نوا :آقای گوشمن)او پاسخ همه از دست داده های کم و بیش من است.با فواصلی معین٬ مجید و امیر هم.ممنونشانم.
زندگی شاید همین باشد٬ یک فریب ساده کوچک
آنهم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او وجز با او نمیخواهی
هی فلانی من گمانم زندگی باید همین باشد...
۶.خیلی جالب است وغریب .واقعا" نمیفهمم(دقیقا"نمی فهمم.نه که متوجه نمیشوم)این اسمش پررویی است٬وقاحت است.الان یک تیتر از موضوع بکری را از زبان دو نفری که یکی را مستدل و صد درصد قبول داری و صاحب اعتبار است و قدرت تحلیل و دیگری را باید به گاری ببندی٬ عینا" و مثل هم میشنوی.اتفاقا" معتقدم چیزی برای تعجب وجود ندارد.درست باشد باید تعجب کرد.نه؟؟دروغ پدیده شوم این روزها...
آنکه چون پسته دیدمش همه مغز
پوست بر پوست بود همچو پیاز
۷.چند شب پیش مجموعه ای از اشعار رفیق معظم خستگیها و تنهاییهایم(سوای نوای ستار) مهدی اخوان ثالث را برای خودم تلاوت کردم.حظ عظمابردم.یاد بعضی نفرات که برایشان اخوان می خواندم و همه حواسم به یک سوی بود روشنم می داشت:
خانه ات آباد ای ویرانی سبز عزیز من
ای زبرجدگون نگین خاتمت بازیچه هر باد......
همین.
و خواهش هماره من با برداشت از داستانهای با پایانی باز:
دنبال نتیجه گیری نباشید.
این روزها از بزرگترین کیف کردنهایم یکی این است که زن و شوهرهایی را ببینم و معاشرشان باشم که فارغ از لوس/ادا بازیهای بسیار معمول٬ هم همدیگر را حسابی دوست بدارند هم هرکدام هر کاری را دوست دارد انجام دهد و هیچکدام به بلاهت بی استدلال :هر کاری را تو دوست نداری انجام دهم نمی دهم/داری می دهم٬نرسند.
این رفتار ستایش آمیز و قابل ارزش وعمیق و اتفاقا" کم٬بی آنکه خللی در روابط زن وشوهرها ایجاد کند به شکل غریبی و پس از گذر از تعارفات هم معمول ٬هم محافظه کارانه و هم جو زده اوایل ازدواج که در ادامه راه پدیده شوم و بنیان کنی مثل دروغ را ارزانیت می دارد ٬به عقیده من شکل نزدیک به کاملی از خوشبختی است .آنانکه دلایل منطقی را به بازی مشترکشان راه نمی دهند و احساسات گرای مطلقند و یا با نگاه از آنسوی بام افتاده و کهنه در روابط زناشویی طرفدار: "سیاست داشته باش" اند٬ هر دو زمینه ساز گریز از صداقت در یک ازدواج متعارف و نیز رهنمون به انجام کارهای پنهانی و مخدر اند یا من چنین می اندیشم. حتما" با زوجهایی برخورد کرده اید که یکیشان با دلایل نحیفی چون:سال قبل درسالگرد ازدواجمون کلیه ات را هدیه ام می دادی و الان به خرید ماشین بسنده کرده ای برایم!!!پس نتیجه می گیریم:کمتر دوستم داری و آن یکی با :سال قبل مامانت اینها به من بیشتر احترام میگذاشتند ٬حالا و با آمدن داماد جدید ناز او را بیشتر می کشند پس نتیجه می گیریم:ایضا" ٬ زندگی را بر دیگری تلخ می کنند و یا از گروه دوم که نام بردم نصایح لاغرتری نظیر:رو نده!! حواست باشه !! همه چیز را سر بسته و ناقص تعریف کن!! دفعات حضور اقوامت کمتر از اقوام همسرت در خانه ات نباشد!!!و خلاصه همان: سیاست داشته باش را ٬شنیده اید.
و اگر مثل من اهل مطایبه اید از این تعاملات لابد روده بر شده اید حسابی.
بسیاری از زن وشوهرها و با اجازه نسوان بیشتر زنها با آنکه مرد نازنینشان را با هر چه دارد و ندارد خود برگزیده اند به فاصله کوتاهی پس از ازدواج از او فرم دیگری می خواهند و بعد می سازند مثل یک خمیر اسباب بازی و با دادن امتیازاتی کم قدر٬ هر جور دلشان خواست(که همه اش تعمدی هم نیست بل بیشترتقلیدی و از روی دست دیگرانی است که اینها گمان می برند صاحب کلاسند) مثلا" ظاهر وی را شکل دیگری/نویی می دهند و به هر نحوی خوششان آمد می سازندش.فارغ و غافل از اینکه طرف٬اساسا"اینطور می خواهد یا نه؟ و بدبختی آنکه: شریک زندگی چنین تغییراتی را به بهانه سفیهانه هر چی که تو بخوای می پذیرد و بعد در توجیهش بلاهت را به عرش می رساند که :راست میگه دیگه من اشتباه کرده ام!!!طرحی که از مدل مو را در بر می گیرد و به چگونگی انتخاب رخت و لباس و نوع آداب و معاشرت می رسد و همان نگاه سوپر ابلهانه "سر وسامان گرفتن" بعد از ازدواج را برخوردار است و مرد داستان ما چون گمان می برد سر وسامان گرفته!!(بیشتر اینها کسانی اند که گذشته نداشته اند و هماره با هراسی از رو نشدن گذشته سراسر خالی از خاطره شان عمر می گذرانند) نسخه هم می پیچد برای جوانترها که ازدواج چنین است و چنان و من خوشبختم و از وقتی که ازدواج کرده ام به همه چیز رسیده ام و مزخرفاتی از این دست. دوباره غافل از اینکه مگر تا کنون در کوچه و کنار خیابان بار آمده و مگر نحوه ستایش آمیزی از تربیت و آداب معاشرت را در خانواده و نزد پدر و مادر نیاموخته که به محض ازدواج همه چیز از اساس نو شود و یک زندگی جدیدی را آغاز کند؟؟؟چگونه است که رفیق ما ساعت هشت که می رسد سر کار بلافاصله به همسرش زنگ می زند ودر پی:دلم تنگ شده بود برایت میپرسد: خوب.چه خبر؟؟؟؟؟؟خوب توی این نیم ساعتی که از هم جدا شده اید چه خبری ممکن است بوده باشد؟؟چگونه می شود کسی دلش نخواهد هر گونه گذشته ای را از زندگی اش تصویر کند از هراس دلخور شدن همسرش؟ پس چرا با یک مشت خزعبلات و اباطیل تاریخ مصرف دار خود فریبی عظمایی را به خود تحمیل می کنند و این دروغهای گنده چیست که به نام عشق وعلاقه و وفاداری به خورد عزیزترین کسانشان می دهند؟افراط در ابراز علاقه هم مثل بی علاقگی مردود است.تازه اگر اسم این لوس بازیهای تاییدی وتقلیدی علاقه باشد.... و بعد از گذشت ایامی هر دو در آن دستور و این پذیرش به هیچ می رسند و تازه کمترین چیزی را که دیگران دارند٬ می شود همه حسرت اینها از زندگی زناشویی.
با احترام و باور اینکه زنها همیشه می توانند پایه رفاقتی خوبی برای مردها باشند من یکی که طرفدار مدل بسیار محترمی از زن وشوهرهایی ام که عشق وعلاقه شان در زندگی مشترک را با دست و پا زدن برای باوراندن این شیدایی و مثلا" خوردن غذا در یک ظرف مشترک٬ به اطرافیانشان نمایش نمی دهند.دستگاه فکری واجد ارزش و یگانه و قابل دفاعی دارند.حرص وحسرت ندارند.می دانند دو نفر را در گور واحدی نمی توان گذارد.آزادی و آزادگی را می فهمند.مفتون لحظاتی اند که شریک زندگیشان را در شادمانی شخصی اش ببینند بی آنکه بخواهند وصله ناجورش شوند با بلاهتی از این دست: ما عین هم فکر می کنیم وهمه جا باید با هم باشیم!!!
آنان نگاهشان هم که میکنی معتبرند.
دو جور بهانه:
الف:
۱.در خانه ما سه تندیس کمتر از نیم متری از سه زرافه موجود است که کنار هم و به ترتیب قد آرمیده اند.
نوا که از کنارشان میگذرد کوچکتره را بین دو بزرگتر قرار میدهد با توجیهی که:
بچه ها باید بین مامان و باباشون باشند/نه به ترتیب قد.
۲.همانطوری که با اتوبوسهای شلوغ و بعدش ماشینها و سپس آتشنشان سام به مرز دیوانگی ازتکرار دیدارشان رسیده بودیم ٬کنون با چالی پاپین! می رسیم.تازه وقتی میخواهم با فیلم دیگری ازچاپلین تغییر ذائقه بدهم می گوید:اینو نه٬ همونی که دهنشو پاک میکنه(عصر جدید)
و پلنگ صورتی را با نواختن موسیقی متنش می طلبد:اینو بذار:دیدیددیدیددیدیددیدیددیدید....
۳.اینپیپیه؟؟
۴.لغات و کلمات انگلیسی از دونت دو دت تا زبرا و جیراف و استربری و من تعطیل الزبان والحرفه والعلوم!!!
۵.گاهی به من می گوید:تو چقدر میخوری؟؟. در وصف منفی ظاهر یک اتومبیل: این ماشین خیلی(مبسوط) قشنگ نیست.دستورالعمل مادرانه صادر کردنش وبازی در نقشهایی خیالی اش دل انگیز است.و دیدارمان در بیبیس با مسعود جان و ابراهیم خان٬ وای...
۶.آمبولانسهای خوکی به جای آنفولانزای خوکی.
۷.یک مجموعه اشتباهات دوست داشتنی در گفتن: اعصاب=عصا٬عباق=عقاب و شام به جای ناهار و از این دست هنوز درست نشده اند ولی برخی را اصلاح کرده.خودخواهی من آن اشتباهاتش را دوست دارد مثل نقد=قند.
ب:
۱.ریک با بازی درخشان همفری بوگارت کبیر٬که به بی طرفی درکازابلانکا شهره شده٬با یکی از مبارزان معروف/ویکتور لازلو که حال شوهر محبوبه سابق ریک هم هست٬روبرو می شود:
ریک:بهتون تبریک میگم.
ویکتور لازلو:برای چی؟؟
ریک:به خاطر کارتون.
لازلو:من فقط سعی ام را کردم.
ریک:همه مون سعی کردیم.شما به نتیجه رسیدین....
اینها از کازابلانکاست.یادتونه؟؟
۲.در دوران حضور عالیجناب مارلون براندو در یک کلاس بازیگری زمانی که استاد از دانشجویان خواسته بود نقش یک جوجه که صدای آژیر خطر/حمله هوایی را می شنود بازی کنند٬بیشتر دانشجویان قد قد کردند و دستهایشان را مانند بال از ترس به هم زدند جز براندو.او مثل چوب خشک بر جای خود نشسته و فقط به همکلاسیانش می نگرد.
استاد:مگر باتو نیستم؟(کاری را که خواستم انجام بده)
مارلون:من جوجه ام.نمیدانم آژیر حمله هوایی چیه ....
او را باید تقدیس کرد.نه؟؟؟
۳.اندی دافرسن(نقش تیم رابینز در رستگاری در شاوشنک ساخته فرانک دارابونت/۱۹۹۴):
میدونی مکزیکیها به اقیانوس آرام چی میگن؟
رد(با بازی مورگان فریمن):نه
اندی:اونا میگن که اقیانوس آرام خاطره نداره.این همون جاییه که من میخوام بقیه عمرم را اونجا زندگی کنم.یک جای گرم بی هیچ خاطره ای....
چه پایان کشنده ای...
۴.درنمایی از فصل پایانی بعضیها داغشو دوست دارند اثر دل انگیز جناب آقای بیلی وایلدر:
آقای پیرمرد به جک لمون که فغان بر میاورد :من اصلا" زن نیستم می گوید:هیچکس کامل نیست.
این بیلی وایلدر عظیم عجیب عمیق.
۵.عکسی دیدم از چارلی چاپلین (یا به قول نوا چالی پاپین)که کنار وینستون چرچیل ایستاده بود٬زیر عکس این نوشته مبهوتم کرد:
معلوم نیست کدامیک از بودن کنار دیگری (در عکس) بیشتر مشعوف است.
به نظر شما کدامیک؟؟
۶.کريستينا (نيامي واتس) در وصف اندوه بعد از فقدان عزيزانش در «21 گرم»،خطاب به پدرش :
اين جوري ام نيست که زندگي به همين راحتي ادامه پيدا کنه.
حوصله داشته باشم یک روز مفصل از همین ستاره درخشان و شاهکار ایناریتو: ۲۱گرم می نویسم.
این بیست ویک گرم جادویی.
۷.در فصل کوچه گردی تاجی و هاشم در خشت و آیینه(ابراهیم گلستان):
تاجی:داغ نگاه به دل که خورد به این زودی پاک نمیشه.
هاشم:شعر میگی.
تاجی:مگه شعر گفتن گناه داره؟
هاشم:نه گناه نداره.یا شعر بگو یا خواب ببین اما زندگی یه چیز دیگه ست.
تاجی:اگه میخوای تو زندگی بیدار باشی٬حتما باید خواب هم ببینی.
هاشم:خوب خواب ببین.
تاجی:خواب دیدن خالی هم فایده نداره.
هاشم:خوب هر غلطی دلت میخواد بکن.
چقدر این خشت و آیینه را دوست دارم....
بی تعارف و عمیقا" حتی با متهم شدن به الترا ایده الیستی ٬بر این باورم که از جزیی ترین (نظیر روزمرگیها در مناسبات و محافل خانوادگی و محل کار) تا کلان ترین حضور و اعلام موجودیت آدمها ٬باید مستند و تحلیلی و قابل دفاع با پرهیز از "اگر اظهار نظر نکنیم گمان می برند که هیچ نمی دانیم" و در یک کلام: حرفه ای باشد .از همین خنداندن دیگران در اجرای موقعیتهای کمیک و اجرای تیپ(صدا وسیما) کسی را انجام دادن به جای شکلک سازی و پشت گردن کسی زدن تا همان مسائل محبوب نشستهای دوستانه/خانوادگی نظیر فیلم٬ورزش٬سیاست٬علم و... تا پیشا آماده کردن کرایه تاکسی ٬حتی پدیده "تابستان تا تابستانی دیگر" تحت این تیتر: "فرزندمان را در کدام کلاسها ثبت نام کنیم"!!.
این پیش فرض غلط و سطحی نگرانه که این گفتار را مخالف پیشرفت و مساوی در جا زدن می داند و نگاهی که طبع سراسر تنبل مرا می شناسد و همه دخالت نکردنها در جمله مسائل تخصصی را پای آن می نویسد نیز مردود است ٬زیرا حداقل رو به جلو رفتنها مخصوصا" در شاخه هایی که خوب یا بد(گاهی متاسفانه)یک ژست اجتماعی/بورژوا متصلش است به شکل مستقیمی احتیاج به پدیده ای روشن به نام خواندن/مطالعه کردن دارد و همه کسانی که من می بینم و لازم می دانند در همه موارد گهر افشانی کنند از آن به شدت بی بهره اند و فقط در گفتار دیگران و کپی برداری تنسی/چاملی وار از اساتید فن یا اساتید نماها و رسانه های انبوه اطراف نماهایی از "ما هم هستیم" را به شکل سطحی باز آفرینی می کنند.
برای من سخت است پذیرش کلی گویی با ادای یک نیم جمله مثل::"مثل انقلاب فرانسه...""این تیم بد/خوب بازی میکنه... ""فیلمش خیلی حرفها برای گفتن داره.... ""ایرانیها دارای فرهنگ وتمدن اند و....(ولابد :ولاغیر)<چه هموطنانی که می شناسیم و می شناسید که مجموعه ای از آشغالهایی نظیر پاکتهای تنقلات و آب میوه و معدنی و مشتقات فزون یافته شیر و نیز چوب بستنی را به نزدیکترین پیاده رو/خیابان اطراف پرتاب می کنند و بعد خنده مضحکی تحویلتان می دهند >از زبان کسانی که کتاب که هیچ٬روزنامه/مجله ای هم در این خصوص (و قسم بخورم :در هیچ خصوصی) حتی ورق نزده و تا کنون ذره ای از علایق اینگونه شان رابروز نداده و تلاشی جهت سوال هم نکرده اند و کسر شان تلقی میشود پرسش ازکسی که یا می داند یا می تواند بگردد و بیابد چون علاقه دارد وحرفه ای این کار است ٬با سه پنج سخنی که دوستانشان/همکارانشان/همسفرانشان یا در وسیله نقلیه عمومی(تازه معلوم نیست درست باشد و مستند) و نیز گذرشان از کنار تلویزیونی روشن یا دیدن اتفاقی قسمتی از مطلبی در روزنامه/مجله زردی که آنهم به اهتمام سبزی فروش محله نصیبشان شده٬دیده وشنیده اند فضل می فروشند و با نهایت وقاحت محیرالعقولشان و پریشانی من(دست کم) ٬سایرین بی آنکه استنادی تحلیلی بخواهندشان با بی حوصله جلوه دادن خود و دهانی نیمه باز و استفاده ازکلماتی نظیر :نه؟کی گفت؟ خیلی جالبه ها و بسیط ادا کردن این قبیل واژگان٬نه تنها تایید بلکه در مناسبتی دیگر با جماعتی از همین دست آن خطا را توزیع هم میکنند!!! وجالبتر آنکه به آن به عنوان:به نظر من٬اعتقاد دارم٬ایدئولوژی من و... یاد می کنند و به نشخوار آدمیزاد هم مرتبطش نمی دانند و انتقادهای مرا یا مثل مرا که هر کسی باید در حیطه خودش ریخت وپاش کند!! پاسخ این است:به تو چه اصلا"٬مگه مال تو است؟راست میگه دیگه....!!!
برای ما که دوست داریم صفت شهروند را به جای شهر نشین به جان بخریم گذر از خطاهای به عادت بیافتد هولناکی از بی سوادی جمله مبلغان بی بضاعتی که در اطرافمان سر خوشانه روز گار سپری می کنند و چنان مغزهای کرم خورده ای دارند که هر گونه انتقاد و حتی ورود به گفتگوی دو طرفه را مرگ خود و کینه داشتن و چیزی شبیه حسادت و با ما مشکل داشتگی طرف قلمداد می کنند و نهایت هنر نماییشان در همان محافل خانوادگی و تایید دو سه ابرسالخورده ساده دل و از همه جا بی خبر است٬سخت است .سخت وصعب العبور.
یگانه راه گریز از اینهمه جهالت شاید نبودن و نماندن در چنین جمعهایی٬خواندن و زیاد خواندن در سه پنج عنوان معین و ناخنک نزدن به سایر عناوین علیرغم شیرینی تمجید وتعریفهای پوشالی وسطحی مردمان بی شمار متوسط و پایینتر است و در صورت عدم گریز٬ خودت را به آن راه زدن است با واژگانی نظیر:نیستم.راحتم بگذارید و...
اخلاق حرفه ای به من آموخته که تا سوالی از من پرسیده نشود و تازه بعد که پرسیده شد تا ندانم لب به پاسخ نگشایم هر چند شدیدا" پر حرف و وراج باشم که آن را هم تشریح می کنم دلایلش را جوری که محکمه پسند باشد.
در مواجهه با جماعتی که استفاده مجعول و دروغین از واژه ها اینک تبدیل به یک اصل لا یتغیر برای نمایش نوع دیگری از نداشته هایشان است و دیگر کاری ندارند به خالق واژه و چگونگی استفاده متین و به جای آن ٬ طبیعی است که یا باید از خنده بترکید یا تا یک قدمی برافراشتن شاخ از سرتان پیشروی کنید یا همان سکوت و خود را به بازی با بچه ها مشغول ساختن به جای ابراز وجود.تازه اینها زمانیست که با خوبها روزگار می گذرانید:
شما را که درفش سپید بود این بود داوری
تا رای درفش سیاه آنان چه باشد.
۷.رفیق "سکته کرده و عووقده ای" مان چنان شخصیت حیرت آوری داشت که اگر نمی دیدید که برای ساختن و پرداختن یک املت ناقابل(با ذکر رنده شدگی گوجگان) اول اینکه برای سه نفر ۵ سال پیش سه کیلو گوجه فرنگی کیلویی سه هزار تومانی خرید از قلب جردن و بعد برای "همه را در امر انجام شده قرار دادن" همه آن گوجه فرنگیهای بی پناه را یکباره از زیر تیغ چاقو گذراند٬باور نمی کردید.او برای گشودن بسته نوی دستمال کاغذی٬قسمت میانی یکی از دو وجه بیش مسطح آن را با بزرگترین چاقوی موجود در آبدارخانه می برید و به برشهای پیشتر لحاظ شده طراحان وقعی نمی نهاد و اگر آن چاقو را نمی یافت با انگشتش...(مهم این بود که به آن برشها کاری نداشته باشد!!!!) و اینکه در یاری رساندن به همکارمان که "دستش بند بود" ودر پی دانستن اینکه اگر بیست ویک را شماره گیری کند به فلان اتاق وصل می شود می گفت:این تلفن که ۲۱(عدد ۲۱ روی شماره گیر) نداره...؟؟
۶.او برای :
من چایی پررنگ می خواهم......قیر٬
نه٬یک کم کمرنگتر.... برف٬
ولش کن بی زحمت لیوان/استکان/فنجان را پر کن..........فرالبریز٬
نه اینقدر٬ یه/یک کم............ته توپ.
نثارت میکرد .
و می نهادش در کنج میز جایی که سه ربع دایره ای ته لیوان/استکان/فنجان روی هوا بود و آهی لازم بود برای رهسپاریش به کف اتاق بی گناه.
و اینکه با تمامی پنج انگشتش ٬به نحوی که کف دست نوازشگرش٬ تمام ٬دربرگیرنده فضای بالای آن لیوان/استکان/فنجان (برایش فرقی نمی کرد که آن لیوان/.... دسته دارد یا نه)باشد آن را که تا فرا روی لبریز هم کرده بود از روی سینی مانند حوضهای نیمه های تابستان منازل کهنه پر آب ٬برداشته و محکم به گوشه میز طرف میزد/می کوبید .بدیهی است برای محتویات لیوان/.... پر٬ کمترین تکانی لازم است برای بالا پریدن٬برخورد با کف دست نازنین رفیقمان وبرگشتن سر جایش٬چه برسد به پدیده ای به نام کوبیدن!!
۵.رفیق ما به شکل حیرت آوری دستهایش را می شست و بلافاصله همان کف دستهای آب چکش را (و نه کمی بالاتر از کف دست را که برخی معمول می دارند٬ اینجورجاها)بلافاصله به سویت دراز می کرد و می فرمود:"شرمنده دستم خیسه/خیس است"(و تو مجبور به دست دادن بودی و جایی مطلب را می گرفتی که در چند میلیمتری دستهای او بود دستهایت)
۴.از بیانات هر روزشان:تخصص من جدول است. اشکالی نداره٬جدول روزنامه های شما را حل کنم؟؟
من:اینها(که تو جدولشان را حل میکنی)روزنامه های من نیست=جرات داری روزنامه های من را لمس کن.
-شرمنده ٬اشکالی نداره جدول این روزنامه ها رو حل کنم؟
من:نه.
-شرمنده.چون من تخصصم جدول است.....
من:همان.
کنجکاوی من به روزنامه ای که جدولش را آن رفیق متخصص حل کرده:
پرشده های افق وعمود در دو سوی جدا:
من وتو:(دو حرف) ما مایع حیات:(دو حرف) سگ.
فقط همین.
و چند روز بعد در خصوص شتری که دم در خانه هر کسی می نشیند/در خانه هر کسی را میزند در خانه های نگون بخت جدول از اینکه چرا نمی تواند بنویسد/جا ندارد :ازدواج شکایت داشت ومی پرسید:"چرا سه حرف خالی وجود دارد(مرگ)مگر جوابش ازدواج نیست"؟(اگر بدانید چگونه از مزایای ازدواج تعریف می کرد ومی گفت :"من اگه ازدواج نکرده بودم موبایل هم نداشتم!!!!"
توضیح من عصبانی<اینجا>=لابد همان نگاه سطحی سر وسامان می گیرد آدم و انگار تا حالا توی کوچه بار آمده ایم که با ازدواج سر وسامان بگیریم!!!!)
۳. در ابر حرارت دادن به غذای همکار نازدارمان اندکی کوتاهی را در گذاشتن درجه حرارت در منطقه فراجهنمی شعله اجاق گاز و بعد رفتن و زیر آواز زدن در جایی دورتر٬ جایز نمیدانست.اندکی بعد:بوی سوختگی دوگانه :غذا و ظرف غذا.
۲.پله های ترقی/موفقیت/فرا تلاش/زرنگی/آینده نگری/کمال/رشد چه زود زود طی می شود٬می دانید آبدارچی پیشین ما الان چه کاره است؟؟
۱. آن بستنی مگنوم وبذار دلش خوش باشه هم هنر ایشان بود. یادتان که نرفته؟؟
با این افزایش که به صاحب اثر می گفت :"میخواهید برای شما هم مگنوم بخرم/برای من فرقی نمی کنه!!"
ا (این الف را با کسره بخوانید).
کاری با دیگران ندارم ولی من برای بازگویی برخی بدجنسیهای دوران زندگی ام وعدم پوشاندنشان واهمه ای ندارم که هیچ ٬اشتیاق هم دارم .رفتن به سر جلسه امتحان با همه آمادگی و دانشی که من داشتم یا نداشتم و همه درس خواندن و بیشتر نخواندنهایی که در طول ادوار مختلف تحصیلی به آن شهره بودم که شاهکارش بیدار شدنهای سحرگاهی وبعد مجموعه ای از خر و پفها مبسوط بعدش(به فاصله حداکثر نیم ساعت) بود با لحاظ نبوغ واستعداد وخلاقیت واحیانا"بی استفاده ماندن عمیقشان٬شرایط بیشتر وبا ارفاق شاید بشود گفت صرفا" حال کردنی دیگری را هم شامل بود که اصطلاحا" تقلب نامیده می شد.
برای امثال من نماهایی از حال کردن همان بود که پس از نخستین تجدید های زندگی ام که در ابتدای دبیرستان نصیبم شد٬شیوه تقلب نه نوشتن و به همراه بردن خلاصه ای از نخوانده های فصول سپری شده تحصیلی بل نوع دقیقی از چیدمان رفقای درس خوان و دست و دل بازم در وجوه کنار صندلی امتحانم را مقصود بود.با استدلال پسا نوجوانانه ام با این روش نه تنها مدرکی از تو بر روی /دو رو بر ورقه ات یافت نمی شد تنها با فریادکهایی نظیر:درست بنشین٬حواست به ورقه خودت باشه واز این دست متنبه می شدی وتمام وخانه پرش تغییر مکان جغرافیایی بود که معلوم هم نبود خوش آب وهواتر نباشد.
از همان زمان دبیرستان که مدل نظام مندی یافت تقلبهایم این شیوه را برگزیدم٬هر چند شیوه های سوپر ستایش آمیز دیگری چونان کار خارق العاده ای که دوست الان آلمان نشینمان افشین می کرد نیز دیده میشد ولی من و امثال من آهسته و پیوسته می رفتیم هرچند دو انجام ضرب معمولی دو رقمی در دو رقمی منجر به نمره کمتر از بیست گرفتگی شاگرد اول اینک پزشک متخصصمان را وحاصل عین هم پنج شده تفریق بیست و پنج از پانزده را از قو پران رفقایم و نیز نتواستن از رو خواندن ورقه امتحانی زارع شیکاگو که منجر به فریاد درست در وسط برگزاری آزمون "به این نشون هم میدی نمی تونه بنویسه" او شد همه را به عهده گرفتم ودر عین حال شاهد و روده بر تقلب بر مچ دست نگاشته شده وبعد تابلو کرده نحیف دوست اینک دور افتاده اما دندانپزشک شده مان نیز بودم.
امپراتوری ام در دوران دانشگاه فرم دیگری یافت واین بار چون هر آدمی یک پادشاه است علاوه بر اینکه دوستان کثیری زحمت فصل فصل کارهای عملی ام را می کشیدند و مجموعه ای از تحقیقهای جان هم نصیبم می شد ٬به قول رفیقی مثل افکن بر سر ورقه های شاگرد زرنگهای دروس(به مفهوم مصطلح در ادوار تحصیلی) فرود می آمدم وتا رسیدن به قلل شاگرد زرنگی(به همان مفهوم) ادامه می دادم.در یک امتحان تستی از فردی که از روی او کپی برداری کردم نمره بالاتری/ بیشتری گرفتم که استاد نازنینمان پسران کلاس را برای رفع اشکال به سوی من رهنمون کرد ومن .....یکی دو باری هم که جایم را تغییر دادند دریچه های دیگری از امداد رسانی نصیبم آمد و بین مراقبین هم اختلاف نظر می افتاد وبیشترش شخصی وحوصله سر بر است شاید که اینجا نمی آورم وچند باری گرفتاریهایی نظیر آنچه در ترم پایانی و توسط یک چوپان حاصل شد یقه ام را گرفت.همینطور کلاسی حاشیه ای را که سالها قبل و با فرهاد عزیز می رفتیم و اندکی هم ثمر نداشت ولی نمره داشت ودست کم خود میدانستم هیچ نفهمیدنم را ولی در مقابل همکلاسیهای خردسالم ماندن وبه مرحله بعد نرفتن را جایز نمی دانستم که اگر میدانستم تا کنون با لحاظ هر ترم را چهار بار خواندن نیز٬ چهار بار به انتها برده بودم این مقال را.
آنچه همه اشاره ام از ایراد این خطابه بود مدل خنده دار٬خوش مزه وشیرینی از آن روزهاست وگرنه نزدیکانم می دانند چه فرقی می کرد من مثلا"نمره ام چند صدم اینطرف یا آنطرف باشد که در ترمهای از چهار به بعد که به شکل کودکانه٬تصادفی و به هم ریخته ای شماره هایی نثارمان شد٬ یکی از همکلاسیهایم گفت:حالا چگونه تقلب می کنید واین پاسخ را شنید:متقلب کسی است که در این شرایط تقلب کند.ادعا میکنم هیچکدام از تقلب رسانان دوران زندگی ام نا خواسته وخدای نکرده به زور تن به چنین کاری ندادند و مسئله خیلی ساده و راحت و حتی بی اهمیت بود وبیشتر شیرینی کار وتعاریف بعدش دلنشین و البته که با استدلال برای دانشجویانم هم تحلیل می کنم که خدانگهدار نمره باشند(به شیوه ای که از اساتیدم و در راسشان جناب شریف زاده آموختم) و تا توانستم تقلب رسانشان هم بودم و هرگز ندانستم یعنی چه که حق آنها که خوانده اند چه می شود؟!!یا بی سواد بار میایند!!! ومن هم نمراتی تقدیمشان کردم هر چه بالاتر بهتر.
دوباره اشاره کنم که مهمترین دلیل اینگونه برداشت چشمی از اوراق دوستان تنبلی مخصوص خودم بود که دور از هیاهوی بیش خوانی به جای فهم مطلب که در میان برخی شاگرد زرنگها معمول بود و در آغوش کشیدن نمره به عنوان همه هستی تحصیلی٬ مورد ایرادم بود وهست وشیرینی تقلبهای مبسوطی که می کردیم ونشد هرگز که حتی یکبار کسی این جمله سطحی وپایینتر را نثارم کند (نه در روبرو نه احیانا" پشت سر )که :حق کسانی که خوانده اند چه می شود؟؟(به راستی چه می شود؟حق!!!) ودر گذار زندگی اتو کشیده و لوس برخی که پس از اتفاقاتی نظیر ازدواج همه آغازهای زندگیشان را از آنجا(پیوند) دانسته و گذشته را محو مطلق می خوانند٬یادی است بی هراس از نگرشی که زین پس خواهند کردت.صداقت که دارد.ندارد؟؟
فرازهایی از روابط نمی دانم چرا ولی "دیگر خودمان که می دانیم"نه چندان صمیمانه من وبرادرم مهدی (که همواره یک علامت سوال غول پیکر برای چگونگی اینگونه شدنش و ریشه این اختلافها در کجا بودنش٬دست کم برای خود من وجود داشته و دارد)را که چیزی نزدیک به سی سال از فرازها ونشیبهایش می گذرد و از یک جایی به اینطرف هرگونه تلاشی را از نگاه خودم والبته مخلصانه وحتی توابانه! انجام داده ام تا مثل این دوست بازیهایم باشد که رستگاری دو سویه برقرار باشد و ادامه دار و امضا شود با خنده از اعماق دل و نیز دست انداز نداشته باشد که دارد و نمی دانم چرا و در هر دوره ای که می گذرانیم همه عوامل طبیعی وغیر طبیعی این دست انداز را مهیب تر میکند و سو ء تفاهمات موجود وکلی گویی های دو طرف و گوش نکردن/دل ندادن به بیانات آن یکی عمق می بخشدش ٬امروز به سرعت برق و باد از نظر گذراندم.
شاید ما پیش از اینکه عاقل شویم و بهانه هایمان تبدیل به استدلالات دقیق وعمیق شود از هم دور افتادیم و بعد هر کسی پی زندگی خود رفت و در نظر نیاورد آن اختلافات و ماجراها که خانمان براندازترینشان دعوا بر سر نام فوتبالیستهای محبوب آن یکی را به زبان نیاوردن بود ٬می تواند حاصل بچگی صرف باشد و داوری٬ تا خودمان دو تا نخواهیم و البته تا انصاف نداشته باشیم واصلا:برایمان مهم باشد یا نه؟ /کارهای مهمتری داشته باشیم یا نه؟ ٬نتیجه اش ماندگار نیست و گرنه پاک کردن صورت مسئله و روبوسی و من که کار دارم وحوصله ندارم وهمش تقصیر تو بود/هست٬ادامه همان علامت سوال غول پیکر خواهد بود ومن که او را (آن یکی را) می شناسم وانواع پیش داوریها و مقصر سازیها و من که با او مشکلی ندارمها همه همان کلی گوییهای دو طرفه و البته سطحی است.
امروز را که روز تولد اوست و من عادت به فراموش نکردن تاریخهای تولد٬ مخصوصا" برای نزدیکان وعزیزانم دارم٬صمیمانه تبریک می گویمش.
همه اش بهانه است:
یک:در قسمتی از برنامه تابناک ساعت خوش(ساخته وپرداخته شده توسط گروهی که بعد از نوروز ۷۲ وپرواز ۵۷ قوام گرفت) ٬تصویری از "درک" (با کسره "ر") کارآگاه آلمانی پلیس ارائه میشد بادستیار جوانش "هنرا" که پی یافتن دزد و قاتل و هر گونه قانون گریزی بودند . در قسمتی مرد میانسالی کشته شده و در وسط اتاق افتاده بود و بازرس درک وهنرای جوان(با بازی مرحوم داود اسدی)از یک سو وهمسر ودختر مقتول از سویی دیگر او را احاطه کرده بودند.در خلال پرسشهایی که در ابتدای مواجهه کارآگاهان با خانواده مقتول رخ می دهد٬درک(رضا شفیعی جم) با اشاره به دختر جوان٬از همسر مقتول پرسید: این خانم دخترتونه؟ او: بله٬درک:چند سالشونه؟ او:(مثلا")۲۰ سال ٬درک:این هنرای ما هم جوون خوبیه٬صبحها با من کار می کنه وعصرها هم پای مغازه باباش می ایسته/می ایستد.....این نمونه خواستگاری ستایش آمیز و روده بر ساز را در نظر آورید و با لحاظ طنازی آن مجموعه برنامه(مانند افتادن توپ حمید زیر اتومبیل که پیشتر آورده ام)مقایسه کنید جایگاه منتخب بازرس/کار آگاه ماجرا را با کار آگاه اصلی وقتی موجودی کارش چنین به تصویر کشیده میشود.اگر میشد در خصوص بسیاری از مشاغل وآدمهای "نو" چنین گهر/گوهر افشانی کرد.....
دو:مسعود خان شصتچی امسال(دو هزار چهره)در راه بازگشت به منزل و در پی اخراج از شغل شریف و پس زده شدن توسط جانان٬ بیش از هزار بار با خود تکرار کرد(به مادر چنین خواهم گفت):از کار اخراج نشدم٬دختره هم گفت باهات ازدواج میکنم٬از کار اخراج نشدم دختره هم..... ولی با دیدن مامان/مادر دربست نگرانش٬ بی تاخیر چنین گفت:از کار اخراج شدم٬دختره هم گفت باهات ازدواج نمی کنم.اینهم حکایت ماست.خداوند هوش و نبوغ مهران خان مدیری وخودش را برایمان نگه دارد...
سه:گمشده چند سال اخیرم:در باره الی...(راستی با لحاظ عدم محدودیت ذهنهای تحلیلگر٬ اگر گفتید این سه نقطه انتهای عنوان فیلم به چه معناست؟؟)
چهار:سه نفر هر کدام کنار اسبشان منتظر ورود وبعد کشتن استادند وقتی از قطار پیاده میشود٬
قطار که از ایستگاه گذشت آن سه نفر در یک طرف ریلند ورفیق ما اینسو...
-ببخشید استاد برای شما اسب نیاورده ایم....
استاد:دو تاشون هم اضافه است.
بنگ بنگ بنگ.
پنج:سالواتوره: می خوام تو رو ببينم...
النا: زمان زيادی گذشته. چرا بايد همديگر را ببينيم. چه فايدهای داره. من پير شدم سالواتوره، تو هم همينطور. بهتره همديگر رو نبينيم.
سینما پارادیزو را که یادتان نرفته با حضور عالیجناب آلفردو.
شش:ناخدا خورشید؟همونی که یه دست نداره؟
-همونی که یه دست داره.
هفت:امیدوارم پیشتر از آنی هال ماجرای "تخم مرغهاشو لازم دارم" و "غذای رستوران" را آورده باشم.
پس٬ از اعلیحضرت مارلون براندو در پدر خوانده.
:
الان میای پیش من؟؟؟؟؟
یادی بود همینطوری .دنبال نتیجه گیری که نیستید؟؟؟
روز اولی که با شوق فراوان پا به این جا(به فرمایش دقیق مدتها پیش استاد فرهیخته مان شهرستانی: مرکز خطاهای عالم) نهادم ٬نمی دانستم برای ناهار(در مقابل واژه مجعول نهار) اگر از منزل نمیاوری و از رستورانهای اطراف(و مشابهشان) تهیه نمیکنی٬ باید صبح و قبل از ساعت ۹ به پیرمرد خدماتی طبقه ات(در بنایی چهار طبقه و در آبدارخانه هر طبقه آن موقع پیرمردی موجود٬ کارمندی میکردیم/می کنیم) مراجعه و ثبت نام و با دادن صد تومان(کمتر از ده سال پیش) از غذای سرو شده آن روز که از آن بالا میامد! بهره مند شوی وبرنامه هفتگی غذاها هم بی تغییر است یعنی همان: اگر خورشید را در دست راستم و...٬پس وقتی قرار شد ساعت ۱۱ صبح سر کار باشم کار از کارگذشته بود ودیدن فرد تازه وارد وتشریح٬ پیشا آمدنش در خصوص آنچه اینجا معمول است چندان خوشایند نمی نمود/دون پایگی بود/کسر رتبه بود٬ که پیشتر برایش اقدامی دوستانه انجام گیرد. اینگونه همان روز اول گرفتار "ناهار نداری" شدم و اینهمه را که گفتم زمانی دانستم که ظهر آن روز به همکار جدیدم امیررضا بسته ای/ظرفی محتوی غذای آن روز را دادند که جوجه کباب بود درونش. تعارف مبسوط دوستم امیررضا را اجابت نکردم و او به اصرار فراوان قسمت غیر همگن انتهای مسلسل وار قطعات جوجه(مرحوم) کباب٬ یعنی (به گمانم)بال آن را تقدیمم کرد با عشق و من که درجه متعالی لوس بازی در خوردن را دارم بلافاصله آن قطعه را دور از چشم او به نزدیکترین سطل زباله افکندم.هفته بعد وهمان روز ٬جناب امیررضا و من هر کدام یک ظرف حاوی جوجه کباب داشتیم و سر ظهر هر دو با هم آن قطعه بال را در نزدیکترین سطل زباله افکندیم و طفلک امیر رضا یادش نبود هفته قبل را که با چه واژگانی و آب وتابی در تعارف٬ این قسمت را که خودش دوست نداشت نثارم کرده بود.
همه نزدیکانم می دانند که در تعارف کردن بلند یدم ولی ظاهر تابناک اینهمه اصرار و باطن پر فریبش به هر قدر ومیزانی که می خواهد باشد عادتمان می دهد به دروغ که در کنار حسادت(به هر دو گونه ۱.معمول ۲.او هم نداشته باشد)بالهای پرواز به واقع:نا مردمان میان مردمان گم اطرافمانند(می دانم اینگونه پرواز مصالح دیگری هم نظیر کلی گویی٬حرفهای بی پایه وتحلیل وحتی دست دوم٬اینها مرا وحرفم را نمی فهمند واینها یعنی همه خلایق٬گناه وقتی گناه است که مرتکبش دیگری باشد واز این دست هم می خواهد)
حکایت رفاقت ماندنی من وحمیدرضای عزیز هم با همین غذا خوردنهای اداری شروع شد که پیشتر هم گفته ام وپای ران وسینه مرغ وسط بود.
و دیگر اینکه اشاره ای دوباره کنم به: پس از دیدارم با درباره الی...(اصغر فرهادی)در هر فرصتی که تنهایی ام به من هدیه میدهد با مرور قطعات پیوسته ودل انگیز روابط آدمهای این فیلم درخشان٬جلایی دوباره میگیرم و افسوس می خورم که چرا لیست در مجامع عمومی بی قدر اما برای خودم شگرف وگذشته ساز فیلمهای وطنی محبوبم را قبلا" بسته ام(و پیشتر نوشته ام از آن و چراییش) و دستکاری در آن وباز جابجایی رده بندی ام خانمان برانداز و کشنده خواهد شد ورنه این شاهکار یکی از بیست فیلم اول مورد علاقه ایرانی ام می بود.حتما". البته:نوا که می گوید :دیگه با تو سینما ممیام/نمیام!!!
و اینکه:اینجا وتقریبا" هرگز از:
"این یادداشت می خواست بگویدکه.../از این مطلب نتیجه گیری میکنیم که...."
خبری نیست.
و اینکه شاگردانم/دانشجویانم را با نمراتی درخشان سوای پاسخ آنی وآرام! به سوالات امتحانی گوییهای مشروحی که سر جلسه هنر ومعماری ایران این ترم تقدیمشان کردم٬به ترم بعد رهسپار کردم.منتی نیست .خودم و جهان بینی ام در این خصوص با الهام از معماری دستگاه فکری شخصی وحسی وبه نگاه خودم چیزی نمانده تا کبیرم اینگونه می طلبید.
و باز اینکه: دو کتاب چریکهای فدایی خلق و سه برخوانی را خریدم به تازگی( افزوده شودبه لیست پراکنده کتابهایم) و خدا کند فرصت کنم خواندنشان را.
و اضافه نویسی در انتها و به اندازه ی یک خط!:
ندانستم هرگز که چرا جناب مرغ فروش سر کوچه خوابگاهمان کلمه "مرغ" را بر سر در مغازه اش:مورق نگاشته بود؟جلب نظر را که خود کشته شدگان/سربریده و پوست کنده شدگان بر یخچال گواهی می دادند٬نمی دادند؟؟(تازه او که از قدر وفهم این برخورداربود که "موجود است" را درست و دقیق از انتهای آن مورق جعلی حذف کند).
اینهمه پریشان نویسی؟؟؟؟ اما گفتم که٬ دنبال نتیجه گیری نباشید .دست کم از من واین یادداشتها....
عزیزی میگفت:ما همه فارست گامپیم.
با نوا نشستیم پای دی وی دی "عصر جدید" چارلی چاپلین٬دو تایی و وقتی مهتاب نبود .برای دلتنگی نکردن نوا برای مامانش ٬هر چند دقیقه به سوی نوا برمی گشتم ومیگفتم:"چیقدر خنده داره ٬مگه نه نوا؟هیهیهیهی" که نوا را عمیق و مبهوت و متفکر ومحو در صفحه تی وی می دیدم(به گونه ای که اینچنین استنباط کردم: اگر چند سال بزرگتر بود حتما" میگفت:لطفا" ساکت.میخوام/دارم فیلم ببینم/می بینم) .ساکت ودقیق نگاه میکرد و لبخند هم به زور میزد وخنده به نیشخند شبیهش زمانی بود که از صحنه ای خودش لذت میبرد و این چهره لحظه ای خندان نه به اهتمام من که به ابتکار خود خودش به دست میامد و من برایم بس است دیگر همینقدر٬همینکه بدانم نوا برای خودش دستگاه فکری دارد غایت آرزویم برای اوست و این بروز داشته های تحلیلی وشخصی/دستگاه فکری٬ ادایی وتقلیدی کور نیست ویک لحظه اشتباه آدمها برای من کافیست تا حکم مردودی آنها که ظاهرا" دانانمایند و در واقع مبلغان بی بضاعت را صادر کنم.بعد از تست دموکراسی مخملباف٬ این دومین نشستن ودیدن غیر از آتشنشان سام وماشینها و اتوبوسهای شلوغ بین من و نوا بود وجالب که به فصل پایانی عصر جدید که رسیدیم دیگر حوصله اش سر رفت و برخاست و به سمت معدن بستنی رفت و این یعنی همان بی اهمیتی به :"و نتیجه می گیریم که..."٬ وعالی است دیگر.وقتی هم که شب بعد دی وی دی فیلمهای دهه بیست هارولد لوید را برایش گذاشتم تقریبا" همانگونه بود حوصله واشتیاقی که به تماشای اینها داشت وهنوز من عالیجنابان استن لورل و اولیور هاردی را به نوا معرفی نکرده ام هرچند بعد از دیدن نماهایی از فیلمهای نزدیک به صد سال پیش هارولد٬ اظهار میکرد "چارلی پاپین" را بیشتر دوست دارد...
این تا اینجا.
همیشه نخستین ها برایم صاحب و واجد ارزش بوده اند و دربسیاری موارد خودخواهانه.در مورد سینما رفتن/بردن نوا هم همینطور٬یعنی چگونه او را از همین الان به دیدن فیلم ارزشمند عادت دهم و از نشستن و قهقهه به اباطیل(بالحاظ بچگی کردنش)مد شده در سینمای امروزمان (همطراز با همان فقدان اندیشه وماندن در سطح)باز دارم؟که مسیر را عوضی نرود وعضوی از تماشاگران فقط وقت گذران وسرگرم فیلم نباشد.
با اینکه نزدیک سه سال بود با مهتاب و به دلیل سه نفره شدگی و نیز تابناکی فیلمهای موجود!! به سینما نرفته بودیم و از در ودیوار شهر هم آوار اسامی مشعشع!!!فیلمهای سینمایی چند سیلابی و به سمت: همه چیزخوبه پیش بر و پیش ارزیابانه میتوان گفت:به شدت سطحی٬مضحک٬ساده لوحانه وشکلک دار! برسر و رویمان خراب میشد٬نگین درخشانی درمیان فیلمهای ایرانی به نام درباره الی...(ساخته اصغر فرهادی)خلق شد که با همه افسوسهایی که بابت زمان از دست رفته اکرانش میشد خورد!(و تا حدی به ما ربطی ندارد!)با این حال چنان دست کم مرا تحت تاثیر قرار داد و تلنگری عظیم به آنچه به دلیل....اصلا" به هر دلیلی!٬ میشود به فراموشی سپرد(دست کم برای من)چنان نثارم کرد که لذت دیدن یک فیلم روحبخش بر پرده سینما را پس از مدتها حس کردم و در لحظه لحظه اش حضور فهیم یک ابر دستگاه فکری را که از این اثر برجسته محافظت میکرد به وضوح دیدم.
نوا در یک هزار و دو روزگی برای نخستین بار و در مجتمع بزرگ پردیس ملت(که به جهت همه چیز را با هم داشتن٬ وبزرگ بودن!!!بر خلاف فضای نازنین سینما عصر جدید و از این دست٬صرفا" سینمایی نبود)ودر سیانس ۱۰/۲۰ جمعه گذشته٬فیلم "در باره الی..." را به سادگی وبی هیچ ادا و ادعایی وبه نام نخستین سینما رفتن تاریخ زندگی اش٬ دید و دید و دید و کمترین(با اشد تاکید:کمترین)غری هم نزد.
حالا بماند که در باره الی را:
اول:مجموعه ای از هم ورودیهای ناشناس اما همیشه حاضر در این محافل حتی در باره الی(الا)خواندند...
و دوم:نیششان بیخودی ودر سراسر فیلم برای خنده حتی بی دلیل باز بود....
و سوم:پس از پایان فیلم با خزعبلاتی نظیر:"چی میخواست بگه؟" یا "فقط اونجایی که بچه ها رو توجیه میکردن/ند فوق العاده بود" واز این قبیل ٬مزه آنهمه مفهوم گمشده را کمی و فقط کمی زدودندم٬اما برای من ومهتاب ونوا در پی خانه نشینی دلخواه چند روزه ام (و نادلخواه مهتاب)شب بی نظیری بود.
این هم از این.
قرار بر این دارم که امروز که هزارمین روز زندگی نوا است عکس گرفتنهای روزانه از او را به پایان ببرم تا هم حوصله اش زین بیشتر سر نرود (هم از انبوه فلشهایی که به صورتش سرازیر میشود تا یک عکس نسبتا" کم ایراد حاصل شود مغموم نشود و هم از دیدن پدیده ای به نام دوربین٬ بالا نیاورد) و از سویی خدشه ای به ادعای ظرافت ترتیب و تنظیم دقیق و بی شبهه ساعات شبانه روز برای قبلا" موبایل وبعد دوربین دیجیتال حتما"سونی ام با همه جوانب احتیاط وارد نشود که از لحظاتی پس از نیمه شب تا نزدیکیهای پایانش و بیدار ماندن بعد از نیمه شب چون فردا من و نوا به دلایل بیشتر ٬کاری ام قرار نبود همدیگر را ببینیم ودیکته بر همسفران بی منش که عکس روز نوا یادتان نرود در مسافرتهایی که حضور نداشتم یا برعکس وقتی او خواب بود ومن سفر و نیز:حوصله همه آنهایی که در این راه کمکم کردند هم سر ریز نشود از جمله مکافاتهای عمل بود.زمانهاییکه فقط دوربین موبایلم کارگر بود وبعد که همان و دوربین عکاسی بعدا"خریداری شده ام هم زمان بیمار شدند/از کار افتادند و من از موبایلهای با قابلیت بلوتوث اطراف مدد جستم و یا از این کارت مموری به آن فایل و.... وبعد همان ذخیره سازی در نزدیک به صدجا!! با دلهره های یک عمر به وجود خود سنجاق شده ام که نکند نتوانم تا انتها این خودخواهی ام را اجابت کنم را هم بیفزایید.
یکبار در صد روزگی نوا ویکبار در یکسالگی اش تصمیم به پایان دادن به عکاسی می شود گفت پرتره ای وروزانه اش گرفتم(بدیهی است که در کنار عکسهای روزانه ٬عکسهای جانبی/موقعیتی داشته وهمچنان خواهد داشت)که کارگر نیفتاد و چه فرخنده روزی که تولد بانویم مهتاب هم هست زمان در هزار روزه شدن نوا همپوشان شد ومن داستان عکسهای روزانه نوا را به سرانجام رساندم/می رسانم.
به خوبی می دانم که همانگونه که وقتی فایلی را از پوزیترونیسم وسیله ای الکترونیکی هم محو می کنی ٬نباید مطمئن باشی که در گوشه دیگری از آن وسیله نامبرده دوباره پدید نمیاید٬ دقیقا"همانطور ٬خیالت هم هیچوقت راحت نیست که همیشه آن فایل را داشته باشی و گرفتار داستانهای هرگز بالا نیامدگی سیستم نشوی. پس:تا یکسالگی که عکسها را به چاپ رسانده ودر گنجینه غیر قابل دسترس اتاقم دارم و منهای آن٬ همه هزار روز را در چندین سی دی والبته دی وی دی مجلل (و باز غیر قابل دسترس)در کنار آنچه در لپ تاپم دارم نهفته ام تا ببینم چه هنری برای ارائه اش خواهم داشت.
قرار است امروز عکس گرفتن روزانه از نوا تمام شود.دلم میخواست ادامه دهم(خودم حالش را داشتم) اما داستان بی مزگی من بعد و از این جور حرفها هم به علاوه آنچه گفته شد در نظرم آمد وکمی دلتنگی ام را با چیزی شبیه خداحافظی در اوج پاسخ دادم به خودم.
عکس گرفتن از نوا به قدری که واجب تر از نان شب بود وغیر از عکسهای موقعیتی اش به علاوه از این به بعد هر بیست ویکم یک پرتره ٬تمام شد.ببینم داستان جدیدم چیست برایش.شاید رویای ابتیاع پیانو تا نرسیده به چهار٬پنج سالگی.
و مهمتر٬ عرض تبریک به بانویم مهتاب جان که امروز مهمترین و خصوصی ترین روز زندگی اش است.
چندی قبل دوست گرانقدری تعریف میکرد چگونه فرزند میشود گفت خردسالش(که اتفاقا" من بسیار دوست میدارمش) برای نرفتن به مدرسه بهانه ای واهی آورده و پدرش را مجاب به زنگ زدن واجازه گرفتن از مقامهای مسئول!!مدرسه شان کرده و با اینکه این دوستم از چشمان پسرک به وضوح"چیزیش نیست" را فهمیده ولی عمیقا" وبی آنکه فریادی بزند و در راستای مبرم بودن نیاز تحصیلی فرامینی صادر کند٬اطاعت امر فرزند کرده که هیچ٬ از این شبیه به دروغ کودک حظ هم برده مبسوط و ابدا" نگاهی انتقامجویانه یا :اگه دروغ گفته باشی حسابتو میرسم٬ یا :مگه برای من میری درس بخونی؟ واز این دست٬ نداشته.یعنی فرصتی را برای شیطنت واین جور چیزها٬ حتی صرف نظر از اینکه: مگه خود ما این نوع زیرک بازیها را نداشته ایم؟ در اختیار کسی نهاده که اختیار دارش است.همین.
با خود اندیشیدم چرا اینقدر هراس آلودیم و پیش بین ؟آنهم با بدبینانه ترین شکل داوری.شایدخداوند هم برای ما سهل گیری دلخواهی داشته باشد و این مترهایی که دست خلایقی است که همینجور بیخودی گمان میبرند/می کنند٬ بلیت مستقیم بهشت را در اختیار دارند و از روی وظیفه وخیر خواهی نسخه رستگاری هم می نویسند و هم می پیچندت٬ چندان کاربردی ندارد .
و در ماقبل پایان یادی دوباره از عالیجناب وودی آلن:
در اینکه عالم دیگری وجود دارد شکی نیست٬اما باید دید این عالم تا چه ساعتی باز است وفاصله آن تا مرکز شهر چقدر است؟؟؟
خداوند بیامرزد بانی این جمله را:خداوند یک وودی آلن گنده است!!!
داشتن دوست ارجمندی چون حمیدرضا برای من یک شانس گنده بود.او امروز تولدش است و نیز بابای همان کوچولوی دوست داشتنی است که اشارتی کردم به گریزش.
